تناقض ژرف: اشیایی درست در کنارمان، کاملاً مأنوس با ما و باز بهشناختدرنیامدنی. سرشار از تاریخ، امّا تاریخی صامت؛ پر از بستگی به آدمهای خاص، لحظههای خاص، ایماها، عواطف؛ که حالا همهشان نایافتنیاند، جز تهماندهای ازشان نمانده، انگار انباشت احساس پخش و پاشیده شود، بشود هوا، غبار، بخاری از حضور انسان.
و شاید این یکی از رموز نقاشیهاست: اگر اینطور خرسندمان میسازند به این خاطر است که قرابت و فاصله را توأمان در خود دارند، بهمان مجالی میدهند تا دمی باشیم و دمی دیگر نه.
باشیم و نباشیم. به گمانم انسان بودن همین است ـــــتوأمان کسی باشیم و هیچکس، در جهان هویتی از آنِ خود داشته باشیم (ناممان، زادگاهمان، خانواده و بستگیهای عاطفیمان) و باز حس کنیم آنوقت که به یک دم توجه تبدیل میشویم، این بندهای محکم میتوانند از هم بگسلند، پاره شوند.
خیال میکنیم برای یافتن خودمان باید درونمان را بکاویم، زیروبم خاستگاهمان را، نیروهای شکلدهندهی شخصیتمان را. اما «من» همانقدر در جهان هم یافت میشود؛ با نگاهِ به بیرون کسی را تجربه میکنیم که فعل دیدن را انجام میدهد. اگر بگویی چه میبینی، خودت را از رهگذر شیوهی دیدن و گفتنت تجربه میکنی.
—مارک دوتی، ترجمهی سحر مرعشی