دارایی‌های برابر

شیفته‌ی این تکه‌ی مهربان روستا و پشتیِ تنهایی آنم که توفانها می‌آیند و آرام و رام گره خود را در کنار آن می‌گشایند و بر تیرک آن چهره‌ای گمشده یک لحظه روشن می‌شود و باز دل از من می‌برد. از آن زمان که به یاد می‌آورم خود را می‌بینم که بر روی گیاهان باغ پریشان پدرم خم شده‌ام، به گردش شیره‌ی گیاهی گوش می‌کنم و با چشم شکل‌ها و رنگ‌هایی را بوسه می‌دهم که باد نیم‌شبی بهتر از دست ناتوان آدمیان آبیاری‌شان می‌کند. اعتبار بازگشتی که هیچ سرمایه‌ای به تمسخرش نمی‌گیرد. محکمه‌های نیم‌روز، من مراقبم. منی که از این امتیاز برخوردارم که شکست و اعتماد را، تسلیم و دلاوری را، یکجا با هم حس کنم‌ـــــــــ هیچ‌کس در خاطر من نمانده است جز کنج یک دیدار که آب می‌شود.

در جاده‌ی اسطوخودوس و شراب، در چهارچوب کودکانه‌ای از غبار، کنار هم میان نی‌ها و خارها گام برداشتیم، و یکی از ما می‌دانست که دیگری دوستش دارد. آنکه بعدها پشت مهِ بستر استوارت می‌بوسیدی مردی با چهره‌ای افسانه‌ای نبود. اکنون تو برهنه و از همه بهتری، اما فقط این زمان که از درگاه سرودی ناهموار پا بیرون می‌نهی. فضا آیا همیشه همین فراغت مطلق و درخشان، روی‌کردن دلیرانه، خواهد بود؟ اما وقتی این را پیش‌بینی می‌کنم، گواهی می‌دهم که تو زنده‌ای؛ شیار میان خوبی و تو و بدی من روشن می‌شود. و چون تو را، بی‌جان، از زمین برگیرم گرما با سکوت باز خواهد گشت.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی