بازمانده

رنجت از چیست؟ گویی در خانه‌ی خاموش طالعِ چهره‌ای بیدار می‌شود که انگار آینه‌ای تلخ آن را میخکوب کرده است. گویی، کنار چراغ بلند و نور آن که روی بشقابی کور خم شده است، میز کهنه را با میوه‌هایش بلند می‌کنی و به طرف گلوی بغض‌کرده‌ات می‌بری. گویی باز تویی و گریزهات در بخار صبحگاهی به جانب طغیانی که این‌همه عزیز بود، طغیانی که بهتر از هر مهربانی‌ای توانست به نجاتت بیاید و بلندت کند. گویی، در آن حال که عشقت در خواب است، درگاه بلند و راهی را که به آن می‌رسد محکوم می‌کنی.

رنجت از چیست؟

از ناواقعی دست‌نخورده در میان واقعی ویران‌شده. از ترفندهای پرماجرای این دو که محصور در دعوت و خون است. از آنچه برگزیده شد اما دستی به آن نرسید، از ساحل خیز برداشتن تا کرانه‌ی رسیدن، از حالِ بی‌بازتاب که ناپدید می‌شود. از ستاره‌ای که، دیوانه، نزدیک شد و پیش از من خواهد مرد.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی