مرگ چون عاشقی حواسپرت

آبی!
پیراهنت
بر چوبرخت.

این، آن شبی نبود که ما تا صبح‌ـــ
تا صبح؟
آیا چه می‌کردیم
و یا کجا بودیم؟
اینجا
یا جای دیگری، به شبی دیگر
با دیگری به تاب و تبی دیگر؟
یا شاید آن شبی‌ست که ما تا صبح:
خوابی که لُخت و خالی‌ست...

اینجا کجاست؟
پیراهنت!
عطر تنت هنوز.

او کیست؟

نه! سرد نیست.

ای کاش
اینجا
یا هرکجا
یک لحظه بودی.
چون شب
یا چون هوا
فرقی نمی‌کرد
با هر که بودی.

... و چون گلی سپید.

—حسن عالیزاده