عصر دوباره نشستم پشت میز و سه ساعت به کاغذ سفید خیره بودم. برای چیزی که میخواستم کلمات مناسب پیدا نمیشد. باید سریعتر بیرون میرفتم و دور میشدم، هم در نوشتهام و هم خودم. کار آسانتر این بود که خیلی ساده و بیمقدمه لباس بپوشم و از در بیرون بروم. بالاخره لباس را پوشیدم، ولی دلم راضی نشد که چیزی ننویسم. گفتم نیم ساعت دیگر مینشینم، اگر نشد، آنوقت دیگر حتماً میروم.
نیم ساعت داشت تمام میشد که راضی شدم به اینکه هر چیزی بیاید بنویسم. نوشتم که دیروزش چه کارها کردهام و میخواستهام چهها بکنم. فردا را هم نوشتم. تصویر سادهای بود. وسایلم را جمع میکردم و از در بیرون میرفتم. پیاده بودم. توی خیابانها گم میشدم. زمان زیادی نمیگذشت که پشیمان میشدم و برمیگشتم خانه و دوباره قرار بود عصر بروم رستوران و جلوی مهمانها خم و راست شوم. یا مثلاً خواب دم صبح را مینوشتم که چطور با موی ژولیده و ریش نزده زیر نور لامپ روشنمانده دراز کشیدهام و نفس میکشم. خوابم را هم نوشتم، خوابی که ندیده بودم و با مکتوب شدنش انگار دیده بودم. چیزی را ننوشتم که دلم میخواست، خوابی را نوشتم که حتماً میدیدم. توی مستراح مینشستم و فکر میکردم، صبح روی صندلی اول اتوبوس، آخر وقت پشت دفتر دستک رستوران، دیرتر روی تخت، نیمهشب توی آشپزخانه، خودم را میدیدم که نشستهام و در باز است و هیچ کاری نمیکنم و قرار است فردا یادم نیاید که اینها را در خواب دیدهام و خیال کنم خواب ندیدهام.
حالا اینها همه از دیروز یادم است و باز خواب دیشب را به یاد ندارم. بالش را از روی صورتم کنار میزنم و به ساعت گوشیام نگاه میکنم. هفتونیم. ده ساعت وقت دارم و بعد، هر جا که باشم خودم را به رستوران میرسانم. اگر مریض باشم، نمیروم. میروم شمال و تا چند روز خوب نمیشوم. اگر میتوانستم خودم را به بیمارستان برسانم و در عرض نیمساعت از مرگ فرار کنم و معجزهآسا بهبود یابم و سریع برگردم و وسایلم را جمع کنم و بروم شمال خیلی بهتر میشد. حتا اگر وقت نبود، میتوانم چیزی برندارم و تا جاده چالوس بروم و عصر دوباره برگردم. بله، یک روز کافی است. چون هیچ تضمینی نیست که چند روز ماندن در یک جای دیگر مرا دچار همین احوال نکند. بههرحال دو مشکل بزرگ در میان است؛ اول اینکه مریض نیستم و نمیتوانم بستری شوم؛ دوم اینکه اگر مرض مهلکی پیدا شود، تضمینی وجود ندارد که نیمساعته، و حتا تا ظهر، از آن رها شوم و بتوانم از بیمارستان بیرون بروم. احتمالاً مجبور شوم چند روز بوی بد و ملال آنجا را تحمل کنم.
راه دیگری هم هست. دلیلی ندارد که از این خیالها بکنم. حالا دیگر قرار است از نگاه کردن و شنیدن لذت ببرم. این تصمیم مال همین دیشب است و سه ساعت فکر مدام پشت سرش. آدم باید بتواند به حالش مهار بزند و چیزی را نخواهد که نمیخواهد. خیال نکند همین است که هست و به جایش حواسش به زندگی باشد. از همین حالا به چیزهای ملالآور طوری نگاه میکنم که شادیآور باشند. هرچند اگر به شادیآور بودن آنها ایمان نداشته باشم، باز ملالانگیز خواهند بود. آری، باید به خودم بپذیرانم که اینجا از شمال هم بهتر است. چون درهرحال شمال هم تحفهای نیست و بیشتر جاهایش کثیف و شرجی است. اصلاً از همین حالا دیگر هیچ فکر منفیای دربارهی هیچچیز مجاز نیست. شمال عالی است و اینجا هم عالی است و من هم فوقالعادهام. شایسته است به تصمیمهایم احترام بگذارم و آنها را عملی کنم.
لباسم را درمیآورم و زیر دوش میروم. زیر آب آواز میخوانم. صابون را بو میکنم، چشمهایم را میبندم. گوشهایم را میگیرم و به صدای بارش آب سرد که به سرم نزدیک و از گوشم دور شده گوش میدهم. هر وقت نفسم آرام شود، بیرون میروم. هر وقت نفسم سر جا بیاید کنار میروم. آنوقت دیگر دوست ندارم کنار بروم، چون لذت دیگری دارد. هیجان جای خودش را به آرامش داده. زمان طولانی شده و آب بیشتری روی سرم ریخته. انگار که زیر حجم بزرگی از آب، مثل آبشار یا قسمت عمیق استخر باشم. حتماً چشمهایم را باز میکنم. حتماً به اطراف بهتر نگاه میکنم. زیر آب همهچیز شفافتر میشود. زیر استخر شفافتر است و پا سبکتر. اگر نفس آرام باشد، میتوانی خودت را رها کنی و غوطهور روی آب بیایی. آنوقت است که هوای تازه بدنت را میگیرد و میتوانی ته نفست را بیرون بدهی و بعد چند باز و بازدم بلند. میز صبحانه: نان سبوسدار، خامه، شربت سکنجبین، سیب نیمشده، آب پرتقال و نرگسهای خشک. آب پرتقال و سیب را میخورم.
—صالح ادنانی