جهت‌ها را گم کرده بودم در رخت‌خواب، در تهران، پوست —آنچنان که پوست پرتقال‌ها در آفتاب خشک می‌شوند— دور افتاده بود از بدنم، ماسیده. صدای شجریان از بادِ عصر جمعه می‌آمد و سعدی می‌خواند، لابه‌لای بادی که میانِ ساختمان‌های بلندِ این حوالی می‌پیچید از سمتی که گم کرده بودم. به پهلوی دیگرم خوابیدم، شاید بعدازظهر تمام شود، چندباری موبایل از جایی توی اتاق صدا داد و تمام شد. بادی که صدای شجریان را می‌آورد لباس‌های خیس را بر بند رخت‌ها تکان می‌داد، پیراهن‌ها، شلوار، مانتوی سیاهِ رنگ‌افتاده، زیرپیراهن خشک و یک‌عالمه لباس زیرِ لک‌افتاده در عصر جمعه.

—مانا روانبد
۱۵آبان ۱۳۸۸