یادبود، و کلاً هر کنشِ یادآوری، در حکمِ حاضر کردن/شدنِ یک غایب است. این که دالّ، همچون سنگِ قبری، یادبودیِ مدلولِ غایب را میکند، این که دالّ، در حضورِ خود، در این که شنیده یا دیده (یا کلاً محسوس) میشود، یادبودِ مدلولی بهغیبترفته است، زبان را به یادآوری پیوند میزند. و آیا برای همین نیست که مضمونِ فراق از مضامینِ مکرّرِ ادبیات است؟ (چرا که، در زبان، هر واقعیّتِ روزمرّه را میتوان به یک قصّهی عاشقانه بدل کرد)؛ و البته غایب بودنِ مدلول شرطِ ضروریِ شکل گرفتنِ عاشقانهای به نامِ دلالت است، چرا که اگر معنا بیواسطه در نشانه حاضر بود، اگر مدلولْ حاضرْ بود، دیگر نه نشانه ضرورت داشت، نه اصلاً معنا معنا داشت. پس، در این نشانهشناسی، دیگر رابطهی دالّ و مدلول را نه «قراردادی» و «دلبخواهی»، که یادبودی میبینیم، و هر نشانه را در حکمِ نوعی کنشِ یادآوری یا خاطره، و در نتیجه هر کلمه را، و در نتیجه کلِّ زبان را: خاطرهی یک مدلول غائب که با هر کنشِ یادآوری در واقعیّت حاضر نمیشود، بلکه پس مینشیند، دورتر میشود و جایش را میدهد به خاطرههای دیگر.
—کیوان طهماسبیان، صادقیّه در بیاتِ اصفهان