به شب آویخته مرغِ شباویز
مدامش کارِ رنجافزاست، چرخیدن.
اگر بیسود میچرخد
و گر از دستکارِ شب، درین تاریکجا، مطرود میچرخد.
به چشمش هر چه میچرخد ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ؛
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ؛
و جادههای خاموش ایستاده
که پاهای زنان و کودکان با آن گریزاناند،
چو فانوسِ نفسمرده
که در او روشنایی از قفایِ دود میچرخد.
ولی در باغ میگویند:
«به شب آویخته مرغِ شباویز
به پا، ز آویخته ماندن، بر این بامِ کبوداندود میچرخد.»
—نیما یوشیج