همین خواستهی متعیّن کردنِ شرّ. همین که بخواهی متعیّنش کنی. همین شیوهی نومید شدن از زبان سرِ شرارت ملعونی که در تعیّنبخشیست. من ازش چه میدانم، از آنچه فقط و فقط شرّ است؟ برایم مهم است بدانم؟ نه. خب... چقدر دستوپام را با داشتههای بیخودم بستم... بیخود سرگذشت قدیسها را خواندم. بیخود تقلّا کردم به فکرم سَبْکی بدهم تا ازش مارپیچ یا فلشی درست کنم. باید حقیقت را بازبشناسم: تنها دلمشغولیام اروتیسم است. یعنی زن ترسوییام که خودش را با اروتیسم به جا میآورد، آنقدر که دیگر از خودم جداش نمیبینم. چشمبهراهِ چهام؟ چشمبهراهِ معجزه، که قدیسها زنی سردمزاجم کنند. باید این را با دعاهای صادقانه بخواهم. باید با کشیشها حرف بزنم. نه، همهاش برمیگردد به اینکه از مادرم میترسم.
—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمهی سمیرا رشیدپور