آشفتگی‌های ترلس جوان

نگاهش را به آسمان دوخت، گفتی بعید نبود بتواند از سر تصادف راز آن را از چنگش بیرون بیاورد و بفهمد این چیست که همه‌جا او را آشفته و پریشان می‌کند. اما خسته شد، و سنگینی تنهایی عمیق وجودش را گرفت. آسمان خاموش بود و ترلس احساس می‌کرد زیر این گنبد بی‌زبان و زمزمه کاملاً تنهاست. خود را مثل جسمی حقیر اما زنده زیر این نعش سترگ و شفاف می‌یافت. ولی دیگر وحشت نکرد. تنهایی همچون دردی مزمن و مأنوس در این میان در همه‌ی اندام‌هایش جا خوش کرده بود.

—روبرت موزیل، ترجمه‌ی محود حدادی