مرگ باید جا بیفتد. خبر را که میشنوی زمان لازم است تا اندوهگساری ممکن شود. مهم نیست بداهه شیون و گریه کردن یا دندانقروچههای معذب. غلیان به کار نمیآید. برای درکِ فقدان باید مهلت داد. مرگ را میکشی تو، مثل برگ چای در فتورِ خونِ رگها. پیچِ برگها باز میشود. تفالهها چنانچون نعشهایی مثلهشده از تاریخ پیش چشمانت باز میشوند. لشکر میبندند. مرگ دم میکشد. خاطرات در برابرت پهن میشوند، تکهپارههای یادها. اما همهاش یاد نیست. هر مرگْ رنگی را در تن آدم میگشاید که اگر تفالههایش را هم دور بریزی آن سیاهی را تا ابد حمل خواهی کرد: درست مثل بخارات خردل که راه خود را در تن کودکی بعد بمباران شیمیایی میگشاید؛ مرگ میآید که مقیم شود. پس چشم باید گذاشت تا تکثیر شود. از خاطرات پوست و چشم بجود و مکرر شود در تاریکی تن. مرگ هرکس از خاطراتش در تن ما تغذیه میکند. تا مرگمان سربرسد مرگ آنها در تن ما حفره میزند. از «فقید» و «مفقود» به خود «فقدان»، و از «فقدان» به خود «فقدانزده»ات ـــــبازماندههای سوراخسوراخ. مرگ دستگاهی است که گیومههای قبلی را میسازد و تو را چون آونگی بین اینها معلق میکند. این است که هر مرگ، بی هیچ معنایی، در تعلیق زمان، فرصتیست برای فکر کردن به این دستگاه.
—از زخمهای نهانی، عماد مرتضوی