این چندمین است که برای تو مینویسم، بهتر از این نمیدانم. تو دشنام نمیدانی ف ـــــ اگر میخواهی قسمم را باور کن یک روز بمان. ببین از دیوار لجن میبارد. باران؟ نه، تو دیگر بچه نیستی تا با افسانه سرگرم شوی. کودکیِ من شبانه است. ف، شبانه! تو میتوانی شبانه تمام خانههای مرا با رقص بگردی. باد و تو یگانگان اینجایند اما من، بین تو و باد محور نمیتوانم باشم. مو! مو را به یاد بیاور. خانههای ما در روز میمیرند. آن روشناییِ باکرهی دوردستشان فاصلهفاصله نابود میشود. ف، ختم هر چیزی در اینان ببین که راه میروند. بی تو، بی من، بی باد.
من اینبار میانگارم تا در رسایی زنگزدهی شمشیر تو را بخوانم که اینک خانه، پردههای کهنه را بو گرفته است. و تاریکی خانهام را پنهان میکند و اشباح نیستند. اما یک روز، که کدورت عمق یافت و دل در رگ تپید، با خاطره میآیم تا از تو نامی را یادآوری کنم که تاریکی هست، اشباح نیستند، تا یاد تو بی من با تو! که پردهام پوسیده است و خانهام را باد برده است.
—علیمراد فدایینیا