در بادیه

نوسانِ بال‌هایِ دود
خاموشیِ چشم را قطع می‌کند

پَرپَر می‌شود به بادْ مرجانی
از عطشی برای بوسه‌ها

رنگم از بهت می‌پرد سحرگاهان

زندگی‌ِ من می‌شارد
در گردابی از دلتنگی‌ها

اینک آینه‌دارِ آن گوشه‌هایِ جهانم
که وطن خواندم
و بوکشان راه می‌یابم
تا مرگْ درین سفرِ الزامی

فرجه‌هایی فقط برایِ خواب

اشک‌هایم می‌زداید آفتاب

تن به قبایی ولرم می‌پوشم
از کتانِ طلایی

برین آبسنگِ پریشانی
در کمینِ
دورانی خوش

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی فیروز ناجی