هنوز از شب دمی باقیست، میخواند در او شبگیر
و شبتاب، از نهانجایش، به ساحل میزند سوسو؛
به مانندِ چراغِ من که سوسو میزند در پنجرهی من
به مانندِ دلِ من که هنوز از حوصله وز صبرِ من باقیست در او
به مانندِ خیالِ عشقِ تلخِ من که میخواند؛
و مانندِ چراغِ من که سوسو میزند در پنجرهی من
نگاهِ چشمِ سوزانش ـــامیدانگیزـــ با من
در این تاریکمنزل میزند سوسو.
—نیما