اشکان

ما چند نفر دیوانه بودیم. ما میان آن‌ها بودیم. آن‌ها میانِ ما. نفرتی بزرگ بود. نفرتی جانکاه... با تکرارهای تکرارنشدنی. ما از قرص‌ها فرار کرده بودیم. گفت شما که چندشخصیتی هستید گاهی فکر می‌کنید همیشه می‌توانید خود را بکشید. یا به جایی می‌رسیدیم که تصورش هم مضحک بود، مضحک می‌نمود. گفت برای آینده چه هدفی دارید. گفتیم می‌خواهیم بنویسیم. شغلتان؟ می‌خواهیم بنویسیم. می‌خواهیم بنویسیم. دست انداختیم گردنش. چسبید... بی‌نگاه... بی‌مقاومت... با تلاشی مضاعف. عطرِ جانکاهی بود. گفتیم میانِ ما نفرتی عظیم هست. گفتیم درخت‌های متفاوت. سنگ‌های جدید... خراش‌های لذیذ. بزاق‌هایی وصف‌ناشدنی. با زبریِ صورت‌هایمان ملاقاتمان می‌کردیم. این گل‌ها برای شما. این گل‌ها برای مخصوصاً همه‌ی شما. آن وقت چه هدفی دارید؟ شغلتان چه می‌شود؟ عقلتان؟ عشقتان کجا پرسه می‌زند؟ عور و تنها؟ ما سوالی نداشتیم. هیچ نمی‌گفتیم. به سقف، به دیوار، به شیشه، به نرده‌ها خیره می‌شدیم و هیچ فکری نمی‌کردیم. ما چند نفر دیوانه بودیم.


از دفتر خاطرات
اینجا، از تو دورم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. همه فکر می‌کنند عجیبم. خودم هم می‌دانم. همه فکر می‌کنند دورم. همین نزدیکی‌ها... نمی‌شد به همه بگویم که اینجا آمده‌ام. به جای قرص غذا می‌خورم. به جای سیگار می‌خوابم.
اندیمشک، آبانِ هشتادوهفت


به ردپای جنون با بوی برفِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف می‌کردی.

—صالح ادنانی