کککی
دیریست نعره میکشد از بیشهی خموش
کککی که مانده گم.
از چشمها نهفته پریوار
زندان بر او شده است علفزار
بر او که او قرار ندارد
هیچ آشنا گذار ندارد.
اما به تن درست و برومند
کککی که مانده گم
دیریست نعره میکشد از بیشهی خموش.
—نیما
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی