آخرین مدل زنده

وزش باد خشک ایوان را می‌روبد، پرنده‌ها از روی شاخه‌های نهال لیمو تارومار می‌شوند، بعد برمی‌گردند می‌روند توی قفس‌شان. کارولین سینه صاف می‌کند، سیگارِ نمی‌دانم چندمش را، با همان حرکات سیگاری‌های قهار، می‌گیراند. با چشم‌های بسته چیزی را زیر لب زمزمه می‌کند، سرم را کمی می‌برم جلو که بشنوم، نجوای آرامی است: «همدیگر را دیوانه‌وار دوست داشتیم، به هیجان می‌آمدم. دیوانه‌وار دوستش داشتم، دیوانه‌وار دوستم داشت... مدام می‌گفت فرشته‌ی منی، نهایت کمال...» به زمزمه می‌گفت، بااین‌حال صدایش را می‌شد شنید. در پرتو نور خورشید دیدم که یک قمری پر زد، تردید داشت برود بپیوندد به قناری‌ها، رفت سراغ دانه‌ها، دانه‌هایشان را برچید. چهره‌ی کارولین حالا کمی تغییر کرده است: «بله، این‌طور رقم خورد...» درخششی در چشم‌هاش می‌بینم. با صدای پایین حرف می‌زند، انگار حضورم را از یاد برده است، برای آلبرتوی خودش زمزمه می‌کند: «روزی که دیگر برایش مسلم شده بود که عاشقم شده، بله، خوب یادم است... شگفت‌زده بود.» آیا همان روز پیشنهاد کرده که مدلش شود؟

دست‌های درهم‌گره‌شده‌اش را گذاشته است روی شکمش، بالاتنه‌اش را راست نگه داشته، پشتش را تکیه داده به صندلی، همان صندلی زهواردررفته‌ای که آلبرتو معمولاً مدل‌های خانوادگی را بر آن می‌نشانده ـــــ‌برادرش دیگو، و همسرش آنت. کارولین هم روبه‌رویش می‌نشسته، بر صندلی حصیری، خاموش، کاملاً بی‌حرکت، بی‌حرف. «فهمیده بودم که وقتی کار می‌کند نباید مزاحمش شد، ساکت می‌ماندم، کاملاً ساکت.» آلبرتو اما حرف می‌زده، نه با خودش، نه، افکارش را به صدای بلند به زبان می‌آورده: «به خشم می‌آمد، داد می‌زد: دستم فرمان نمی‌برد... عجیب است... نمی‌توانم، امیدی نیست... بعید است موفق شوم.» بعد خاموش می‌مانده، صورتش زبان می‌شده، وجنات صورتش برای کارولین حرف می‌زده، عضلات صورتش لحظاتی طولانی به لرز می‌آمده، بیانی گویاتر از کلمات، همیشه ناراضی بوده از نتیجه‌ی کار. اخم تلخ و حالات صورتش و گاهی خنده‌های عصبی‌اش گویاتر از غر زدن‌هایش بوده. هیچ‌وقت نتوانسته به یقین برسد و کاری ـــــ‌مجسمه یا تابلو‌ـــــ را تمام‌شده بداند. وقتی کاری را تمام می‌کرده. کنار می‌گذاشته، رضایت قلبی نداشته است.

—فرانک موبر، ترجمه‌ی قاسم روبین