میبینم که خیال مختل میشود. گوشت و پوست از هم میشکافد، خون جاری میشود. دوباره جان میگیرد. سعی میکند که گوش بسپرد به نجوایی درونی، موفق نمیشود. غرقهی فرجام میلی است هنوز نافرجام. پلکهاش باز و بسته میشود زیر نور تند چراغ. ادامهی بهدرازاکشیدهی این لحظهی کوتاه را دیگر نگاه نمیکنم.
بعد دوباره نگاهش میکنم، و این کاری است دشوار. چشمهاش آکنده از اشک است لُل، بر اندوه عمیقش غلبه میکند، غرقهی آن نمیشود، برعکس، با هرچه در توان دارد سعی میکند آن را بنشاند کنار برترین معنای اندوه، یعنی کنار سعادت. من چیزی نمیگویم، از این خرق عادت وجودیاش هم حمایت نمیکنم. لحظهی کوتاه به انتها میرسد. اشکهای لُل برمیگردد به دریای منبع اشکهای وجودش. لحظهی کوتاه نه منتهی به فرّ است و نه منتهی به شکست، هیچ رنگی به خود نگرفته است، فقط لذت از میان رفته است، لذتِ نفی.