گفت: «نمیدانم باغِ بزرگِ انستیتو پاستورِ تهران را دیدهاید یا نه. درختانِ سپیدارِ بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم که آنجا کار میکرد. این دوست با زنی شوهردار رابطه داشت. هر وقت که زن میآمد، بچهاش را هم میآورد. دوستم تفنگِ بادی داشت. زن را به دفترش هدایت میکرد، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسهها برمیداشت، دستِ بچه را میگرفت و میآمد به باغ. کلاغهایی را که روی شاخههایِ سپیدارها نشسته بودند نشانش میداد و میگفت: این کلاغها را میبینی؟ همهاش مالِ توست! تا دلت میخواهد شکارشان کن. تفنگ را به بچه میداد و میآمد به دفترش، سراغِ زن. این دوست همیشه به من میگفت: اگر آن کلاغها فهمیدند برای چه کشته میشوند، تو هم میفهمی!»
—رضا قاسمی