یک مرد.
ایستاده است، نگاه میکند به ساحل، به دریا. آب دریا پایین است، و آرام. فصل نامعلوم است، و زمان کندگذر.
مرد ایستاده است در باریکهراهی تختهپوش بر ماسهها.
لباس تیره به تن دارد، چهرهاش مشخص است.
چشمان روشنی دارد.
بیحرکت است، نگاه میکند:
دریا، ساحل و آبگیرها. آبگیرهایی راکد، جدا از هم.
در حد فاصل دریا و مردی که نگاه میکند، در دوردست، درست در ساحل دریا مرد دیگری قدم میزند. لباس تیره به تن دارد، چهرهاش از این فاصله نامشخص است. قدم میزند، میرود، برمیگردد، باز میرود و برمیگردد. مسیر رفت و برگشتش مسیر واحدی است، و طولانی.
در جایی در ساحل، سمت راست مردی که نگاه میکند، درخشش نوری جابهجا میشود: آبگیری فرومینشیند، چشمه است انگار، یا باریکهای آب، باریکهی آبهایی که به لحظهای گودال شوره را میانبارند.
در سمت چپ، زنی با چشمان فروبسته نشسته است.
مرد راهسپار به جایی نگاه نمیکند، به هیچجا، مگر به ماسههای جلوی پایش. قدمهاش، در همان فاصلهی دور، پیوسته است و یکنواخت.
مثلث با زن چشمفروبسته کامل میشود. زن نشسته است کنار دیوارهای که محدودهی ساحل را از شهر مجزا میکند.
مردی که نگاه میکند، بین این زن و آن مردی است که در ساحل قدم میزند.
به دلیل حرکت مرد راهسپار، مثلث هم مدام و با آهنگ کند حرکت مرد شکل عوض میکند و بعد، بیآنکه اضلاع به هم بخورد، دوباره شکل میگیرد.
مرد قدمهایش را مثل آدم در بند برمیدارد.
—مارگریت دوراس، ترجمهی قاسم روبین