در کودکیِ من دورانی بود که عشقِ شورانگیزی به تو داشتم. بشنو و بیوحشتی این سطور را بخوان. هرگز بدین بیپردگی نزدِ تو اعتراف نکرده بودم. گردشی با کالسکه هنوز در یادِ من است، تو از آسایشگاهی که در آن بستری شده بودی بیرون آمدی و برای آنکه بنمایی به یادِ پسرت بودهای، طرحهایی را که برای من کشیده بودی به من نشان دادی. گمان میکنی که حافظهای دهشتانگیز دارم؟ گردشهای طولانیای که با هم میکردیم، محبتها و نوازشهای مداوم... به یاد میآورم که کنارههای سن بیاندازه غمانگیز بود. وه! آن روزگار برای من دورانِ خوشِ مادری و فرزندی بود. از تو پوزش میخواهم که خوش نامیدم زمانی را که بیگمان برای تو ناخوش بوده است. اما من پیوسته در وجودِ تو حضور داشتم، تو تنها ازآنِ من بودی، تو هم معبودِ من بودی و هم رفیقِ من. شاید تعجب کنی که من بتوانم از روزگاری که آنقدر دور شده است، اینگونه با هیجان و شوق سخن بگویم. خودِ من نیز متعجبم. اگر جریانهای گذشته اینطور زنده و جاندار در ضمیرِ من نقش میبندد، شاید برای آن است که بارِ دیگر آرزویِ مرگ در دلِ من بیدار شده است.
—شارل بودلر، ۶ مه ۱۸۶۱، ترجمهی محمدعلی اسلامی ندوشن