جنینِ حلّاج

جنین که کامل شد در تشنّجِ احتضار جدارِ رحم را پاکوب کرد. تلقین شد که شهادت دهد به یگانه نورِ جهانش. تنگ کرد چشمانش را و گفت: «شاهدم که نوری نیست الّا نور سیاه.» خطاب آمد: «زبان‌دراز! مگر سقوط ابلیس را ندیدی؟ مزّه‌اش را پس خوب بچش.» و از نفخه دهانش طعم خاکستر گرفت، خاکسترِ پنبه. پس فرمان آمد: «میّتِ این جنین غسل ندارد آن بیرون؛ انگار کنید سقط شده. بسپاریدش به خاک.»

نامی گرفت در خاک آن بیرون، حلّاج، و باز نفهمید قاعده این است که نور ظلمت نیست و نفهمید در کتاب‌های لغت معنای جنین مستوری است و ملبّسی، نه خود جنین. می‌گفتند شعبده می‌کرد با آینه. شعبده‌اش این بود که هیچ آینه‌ای در دنیا نمی‌توانست او را دو تا کند: یا بیرون آینه بود و تصویر نداشت ـــ اشباح مردگان در آینه تصویر نمی‌شوند ـــ یا تصویر توی آینه بود و بیرون نبود ـــ آینه همیشه پر از اشباح مرده است. به جرم این جادو و اصرار بر ضلالتش او را شقّه کردند؛ زبان‌بریده، صداهای مقطّع، فقط گاهی حروف حلقی، مثل ها (یا حا)، و بعد قاف، از گلویِ بعد بریده.

—کیوان طهماسبیان، جنگ پردیس، ۱۳۸۶