صدف، به درشتی ریگی متوسّط، ظاهری دارد زِبرتر، رنگی نه به آن یکدستی، که سفیدگونیست سختْ تابنده [۱]. دنیاییست به سماجتْ بسته. امّا میشود بازش کرد: باید در گودی دستمالی نگهش داشت، با چاقوی لبپریدهی ناتیزی چند بار با آن وررفت. انگشتهای فضول میبُرند، ناخنهاشان میشکنند: کار زمختیست. ضربه که میخورد روی پوستهاش دایرههای سفید میافتد، یک جور هالهی نور [۲] مثلاً.
درونش یک دنیاست، تماموکمال، هم نان و هم آب: زیرِ یک فلک [۳] (به بیان درست) از ناکْر [۴]، آسمانهای بالا در آسمانهای پایین نشست میکنند تا فقط برکهای بسازند، کیسهای لزج و سبزگون، به جزر و مدّ در منخرین و چشمها، شرابهدوزیشده با توری سیاهگون.
گاهی، هرچند به ندرت، در گلوی ناکْریاش قاعدهای منعقد [۵] میشود که آدمی دردم زیورِ خود میکندش.
پانوشت:
این شعر از متن فرانسهی فرانسیس پونژ، با نگاههای گهگاهی به ترجمهی انگلیسی سید کرمن (در جنگ شعر جرم راتنبرگ و پییر ژریس، اشعاری برای هزاره) و حاشیهای که این دو نوشتهاند بر شعر، و نیز ترجمهی انگلیسی دیگری از سی کی ویلیامز ترجمه شده است. همهجا خوانش مارگارت گیتن از این شعر راهنما بود در مقدمهای که برگزیدهی اشعار پونژ نوشته.
۱. در نسخههای اول، این جمله اینطور بود: «صدف، به درشتی یک ریگ متوسّط، ظاهرش زبرتر، رنگش نایکدستتر، سفیدگون برّاق.» این آخری را بیشتر برای این آوردهام که ساختارِ جملهاش نزدیکی معنیداری دارد به ساختار وصفی «صفت کوه قاف و آسمانها و زمین» در ترجمهی تفسیر طبری: «و این کبودی آسمان که تو همی بینی، نه کبودی است ــــکه سبزی کوه قاف است. و آسمان کبود نیست ــــکه سپیدی سخت سپید و روشن است.» خواننده هرطور دوست داشت بخواند.
۲. میشد اینجا halo را فرّه یا خوره هم گذاشت که فروغ شوکتی است که از ایزد به شخصی بتابد و او را به پیامبری یا پادشاهی رساند. بازنمایی این فروغ همان هالهی نوری دور سر افراد است در تمثالها. اینجا بیشتر، برخلاف گیتن، از متن چنین برداشت کردم که میخواهد صدف را، بعد از آنهمه سیلی و مشتی که خورده، به تقدس و پیامبری برساند، مثل همهی قدیسان که رنج کشیدند و در تمثالها همه این هالهی نور را دور سرشان دارند.
۳. به قول گیتن، این فلک یا firmament اشاره دارد به سفر پیدایش در کتاب مقدس. در باب اول آمده: «و خدا گفت فلکی باشد در میان آبها و آبها را از آبها جدا کند. و خدا فلک را بساخت و آبهای زیر فلک را از آبهای بالای فلک جدا کرد. و چنین شد. و خدا فلک را آسمان نامید. و شام بود و صبح بود، روزی دوم.»
۴. ناکْر nacre در فرهنگ زمینشناسی چنین تعریف شده: «ناکر مادهی بلورین سفیدرنگیست که اوسترها، صدفها، حلزونها و سایر نرمتنان دور یک جسم خارجی مانند سنگدانههای ریز ترشح میکنند. اگر لایههای ناکر دور جسم خارجی را بپوشانند، در طی سالهای زیاد، یک مروارید به وجود میآید.» در لغتنامه، دهخدا تاریخچهی مفصلی از کاربرد ناکر در جواهرسازی اروپا به دست ما میدهد، و البته مدام با همین نام ناکر از این ماده یاد میکند. به جای تنها معادل موجود در فرهنگهای مختلف، یعنی صدف (مروارید)، که در این شعر با عنوان و ابژهی شعر قاتی میشد، ترجیح دادم از خود ناکر استفاده کنم.
۵. به جای فعل perle در فرانسه که تشکیل شدن مروارید و قطرههای عرق و اشک را میرساند و در ضمن با همین املا معنای اسمی هم دارد و به مروارید اطلاق میشود کلمهی منعقد را عمداً آوردم که مشتق است از عِقد که معنای گلوبند مروارید میدهد. در واقع، از استیصال، خواستم منعقد، از دور، طنینی از عقد و مروارید داشته باشد.
—فرانسیس پونژ، ترجمهی کیوان طهماسبیان