بازمانده‌های غریبی آشنا

باز شب و نورِ چراغ رویِ دوشم و چشم‌هایم سنگینی می‌کند ــ امروز صبح مثلِ سایرِ روزها بود ــ یعنی اینکه دیر از خواب بیدار شدم. دستِ خودم نیست ــ یک نیرویی در این رخت‌خواب هست که مرا افسون می‌کند ــ از سحر و جادو بدتر است ــ در دنیا از هیچ بویی به اندازه‌یِ بویی که متکا و لحافم می‌دهد خوشم نمی‌آید ــ نمی‌دانم چرا ــ شب‌ها وقتِ خواب که لحاف را سرمی‌کشم و مثلِ دوره‌یِ جنینی‌ام پاهایم را جمع می‌کنم و خودم را به‌شکلِ جنین درمی‌آورم در آن تاریکی‌ای که فراهم آورده‌ام بهترین لذات را می‌توانم نصیبِ حواسم بکنم ــ علتش برای من واضح است ــ دنیایی است که همه‌چیزِ آن مالِ خودم است. صدایِ نفسم را خودم می‌شنوم هوایی که از ریه‌هایِ خودم بیرون آمده روی حلقم و بینی‌ام و دهانم سنگینی می‌کند ــ پس از آنکه در خیابان‌ها گردیده‌ام در اتوبوس‌ها نشسته‌ام و با این‌وآن سخن داشته‌ام و به‌اجبار خودم را به خندیدن یا نخندیدن واداشته‌ام می‌دانسته‌ام که هیچ‌کدام از این محیط‌ها مالِ من نیست و هر آن ممکن است یکی بگوید تو این‌جا چه‌کار می‌کنی ــ

—بهرام صادقی، ۱۹ آبان‌ماه ۱۳۳۵