همنوایی شبانه‌ی ارکسترِ چوبها

فقط باید حرف بزنم. حرف بزنم برای آنکه نترسم. حرف بزنم برای آنکه چیزی را احساس نکنم. هیچ‌چیز را. نه حرکتِ دستی را، نه عبورِ شکافنده‌ی تیغه‌ی تیزی را. باید یکسره حرف بزنم. مثلِ آن‌وقت‌ها که شب، یکّه و تنها، در بیابان می‌رفتم. آواز می‌خواندم که نترسم. آواز می‌خواندم که اگر جنّی راه بر من بست، گمان کنم این منم که راه به آواز می‌بندم. که اگر جنّی سر در پیِ من نهاد، گمان کنم این منم که سر در پیِ آواز نهاده‌ام. حالا باید حرف بزنم. خودش هم می‌داند تاریک که بشود دیگر نمی‌تواند با نگاهش مرا احاطه کند. تاریک که بشود حضورِ او هم باید از جنسِ حضورِ حرف بشود. تاریک که بشود او هم باید کسِ دیگری بشود. می‌دانم تاریک که بشود من هم تاریک می‌شوم.

—رضا قاسمی