ناودان ساکت بود، بوی درهم عطرها رفته بود و بوی باران و بوی تازگی درختها مانده بود. صفحهها به آخر رسیده بود و صدای پچپچ گرفتهی پروین میامد. بلند شدم و صفحهها را به پشت گذاشتم، ساکت. فریده پاکت سیگار را از روی میز برداشت و پرسید فکر کی بودم؟ سیگار تمام شده بود؛ پاکت را مچاله کرد و انداخت روی میز. از کنار گرامافن و از کیفم پاکت سیگار را درآوردم گذاشتم روی میز؛ با سیگار روشننشده آمدم کنار نردهی ایوان؛ صندلیم را برگرداندم و نشستم، رو به باغ؛ گفتم نسرین. فریده جعبهی کبریت را برایم انداخت و آهسته گفت نسرین مرده بود و ما زنده بودیم. برگشتم بخندم؛ فکر میکردم روز تمام بود، فاطمه میامد و ما از نو دعوای موهای به قول مینا همیشه خانممعلمی مرا داشتیم تا شب که پروین را میبردیم بیرون و دلداریش میدادیم. روز تمام بود؛ فریده در صندلیش کوچک شده بود؛ زانوهایش را بغل زده بود، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشمهایش را بسته بود و اشکها پشت پلکها بود...
—شمیم بهار