[فریده] همهی هیجانها را دیده بود. هیجان روی تختخواب فنری کهنه با روکش شلهی قرمز، روی دیوان جادار کنار دیوار که از تخت چوبی هم سختتر بود، روی تختهپوست سفید بالای اتاق که از همه بدتر بود، پشمهای سفید به همهجای لباس میچسبید، و حتا یکبار روی قالی خالی کف اتاق پذیرایی، لابهلای میز و صندلی راحتیها و صندلیهای لهستانی، بعدتر که گلیم رسم شده بود روی گلیم، روی گلیم سبز و گلیم خاکستری مات؛ هیجان در تاریکی تالار سینماها وقتی هنوز هیچکس راه نیفتاده بود و وقتی دیگر همه راه افتاده بودند در چایخانهها و بارها که گاهی حتا تاریک هم نبود، و در میهمانیها، وقتی صاحبخانه خبر میکرد و آهنگ آهستهای میگذاشت و چراغها را خاموش میکرد، و در میهمانی همیشه لااقل چراغ یکی از اتاقهای کناری روشن بود و کسی در چارچوبهی در ایستاده بود؛ هیجان در اتاقی که پر از سروصدای زنگ در و تلفن و گریهی بچه بود، اتاقی که دور از ساختمان اصلی ساکت بود اما حتا یک لیوان آب خوردن هم درش پیدا نمیشد، اتاقی که پر بود از کتاب و گرامافن و صفحه و شمایلهای روی دیوار و چراغهایی که در چشم میفتاد...
لذت لذت بود، و همهی هیجانها، مثل همهی سقفها، یک شکل بود؛ اما چرا با اعمال شاقه؟ و به عوض اعمال شاقه چرا نمیباید پول میگرفت؟ پول: راحتی یک اتاق مهمانخانه که میشد زنگ زد و دستور غذا داد و حمام کرد و فکر ملحفهها نبود. فریده مزهاش را چشیده بود، گرچه صبح ناچار کسری پولش را داده بود؛ و پولی که به مرد قرض میدادیم جزو عاشقی بود و برنمیگشت، یا لااقل زود و بهراحتی برنمیگشت. بااینهمه لذت شاید همیشه لذت نبود؛ و به عوض چیزهایی که نبود چرا نمیباید پول میگرفت.
حرف زدن با ما بیفایده بود چراکه ما هنوز دختربچه بودیم... اما عشق فقط برای مرد اول بود، اولین مرد واقعی، و وقتی میگذشت همهچیز میگذشت؛ و این به شرطی بود که پیشتر به وسوسهی تختخواب ثبتشده پیش عمهها و خالهها سست نشده بودیم، و به شرطی بود که همین بار اول جرئت گذشتن از نچنچ و ترس دوروبریها و اسم دخترهایی که همراه اسم مرد میآمد و خیال خواستگارهای دور را داشتیم چراکه بیشهامت نمیشد؛ وگرنه منتظر مینشستیم و ادبیات میخواندیم و نمیفهمدیم که پشت پیشانی مرد هیچ فکری نبود و باید در رختخواب باش بودیم تا بودیم؛ اما بعد، وقتی گذشته بود و امضاها، اگر به ناچار امضا میکردیم، تنها به امید بچههایی بود که پیشتر میخواستیم و نداشتیم، وقتی گذشته بود و وقتی زندگی تمام بود و هیچکس نمیدیدید که تمام بود، چه میماند جز لذت که همهچیز نبود؛ و به عوض همهی چیزهایی که نمانده بود چرا نمیباید پول میگرفت؟
—شمیم بهار