چیزی که بود این بود که زیر باران لامذهب ما همینطور راه میرفتیم و چیزی که بود درست این نبود که نوشتم و نمیدانم چطور بنویسم که چیزی که بود دلخوری بود یعنی بدتر از دلخوری یک طوری بود که من نمیشد که یعنی نمیتوانستم خودم را کنار بکشم و همین شد با این که من درست حرفهایش را نمیفهمیدم و همهاش داشت یا برای من شعر انگلیسی میخواند یا مردم را تماشا میکرد و خانهها را تماشا میکرد این را حس میکردم یعنی میدیدم که کمکم توی همهی اینها یک طوری یأس بود ترسیده بود یک طوری کوچک شده بود و زیر باران به من چسبیده بود و این بود که خودش نمیفهمید و من که میفهمیدم یعنی تا شب ما داشتیم راه میرفتیم ولی خلاصه کسی را تا به حال این طور ندیده بودم و طور غریبی بود یعنی نه این که اصلاً ندیده باشم دیده بودم گرچه این طور دیگری بود.
—شمیم بهار