ترجمه کردن شاهکار معروف مارسل پروست «در جستجوی زمان گمشده» نه به این دلیل دشوار است که مثلاً پروست مانند سورئالیستها، که ده سالی پس از انتشار جلد اول کتاب او مکتب خود را عرضه کردند، یا مانند برخی از نویسندگان «رمان نو» یا سبکهای تازهتر، کلمات و اصطلاحات بیسابقهای وضع کرده و سیاق عبارات را در هم ریخته و احیاناً در ساختمان دستوری زبان دست برده باشد تا بدینگونه، چنانکه بعضیها خواستهاند یا ادعا کردهاند، زبان را به گفتن چیزهای ناگفتنی وادارد. سبک پروست با سبک جیمز جویس نیز، که تقریباً همزمان اوست، تفاوت بسیار دارد. و حتی شیوهی «گفتار درونی» را به طرز جویس یا پیروان او بهکار نمیبرد. خواندن کتاب پروست و، به طریق اولی، ترجمه کردن آن به این دلیل دشوار است که جملهها غالباً طولانی است و حتی چنان طولانی است که گاهی یک جمله در دو یا سه صفحه ادامه مییابد و فکر همراه جملههای طولانی کشیده میشود و به نرمی در قالب آنها میریزد تا بدینگونه تمامیت احساس را بیان کند و پیچیدگی و عمق و اوج عاطفه یا لذت توصیف را که در ذات اندیشهها و تصویرها هست نشان دهد، بیآنکه از صراحت منطقی کلام ذرهای بکاهد یا ساختمان دستور سنتی را درهم بریزد. بنابراین وظیفهی مترجم در اینجا، همچنان که در هرجای دیگر، جعل کردن یا خلق کردن زبان تازه و سبک خارقالعاده نیست، بلکه بازگو کردن و منتقل کردن صورت و محتوای زبان نویسنده است به زبانی دیگر، تا جایی که شرایط و مضایق خاص این زبان اجازهی آن را میدهد، چنانکه فیالمثل اگر خود نویسنده میخواست به این زبان بنویسد مطمئن شویم که تقریباً به همینگونه مینوشت.
چرا ترجمهی عنوان کتاب «در جستجوی زمان گمشده» است و نه مثلاً «زمان از دست رفته» یا «روزگار رفته» و نظایر آن؟ زیرا خود پروست در جایی از همین کتاب صریحاً به این معنی اشاره میکند: «این اعتقاد اقوام سلتی به گمان من بسیار معقول است که ارواح مردگان ما در موجود پستتری، حیوان یا گیاه یا شیای بیجان، گرفتار میشوند و از دست ما میروند تا روزی که ـــ و آن روز برای بسیاری هرگز نخواهد آمد ـــ ما از کنار درخت بگذریم و شیای را که زندان آنهاست تصاحب کنیم. آنوقت ارواح از جا میجهند و ما را میخوانند و به محض آنکه ما آنها را بازشناسیم طلسم میشکند و آنها به دست ما آزادی خود را مییابند، بر مرگ چیره میشوند و دوباره میآیند تا با ما زندگی کنند. گذشتهی ما هم به همینگونه است. کوشش برای یادآوری آن زحمت باطلی است و همهی تلاشهای هوش ما در این راه به هیچ نتیجهای نخواهد رسید، زیرا زمان گذشته، بیرون از قلمرو هوش و دسترس آن، در شیای مادی (در احساسی که این شی مادی به ما میدهد) پنهان است و ما هیچ نمیدانیم آن چیست. فقط به تصادف ممکن است که پیش از مردن آن را ببینیم یا هرگز نبینیم.»
—ابوالحسن نجفی، آیندگان ادبی، ۵ تیر ۱۳۵۴