مگر تو ابر شده‌ای؟

سراسرِ شب
بارانی غریبه می‌بارید و بند نمی‌آمد

آوازِ تو را می‌شنیدم از هوا که داشت
سازِ بی‌قانونی را
همراهی می‌کرد و نمی‌دانستم
چه باید کنم آن لحظه‌ای که زمین
زیرِ پایِ مردی که از پنجره داشت
سازِ سوزانِ تو را می‌نگریست
می‌گریست

از باقیِ این ماجرایِ زار
درباره‌ی آن سازِ زمین‌خورده نپرس از من
فقط بدان که هیچ شبی
ازجمله آن شب سمسارِ کهنه‌کار
هرگز تمام نشد ولی فعلاً
آهنگِ گفت‌وگویِ درازی دارم با تو
چون هنوز
در قالبِ استعاره‌ای موهوم
موجودم مثلاً

پس به سازِ سوزناکِ این نوازنده‌یِ شاخ‌دار
گوش کن

می‌دانی آنچه بود و هست و بعد خواهد شد چیست؟
تمام آن بیچارگانی
که ولد یا والدِ این مخافتند
یک اسم را همیشه تکرار کرده‌اند و می‌کنند، ولی
هربار با تلفظی دیگر

یک چهره را به چشم می‌کشانند، اما
هرجا به صورتی دیگرگون

تمامِ آهنگ‌ها را یکی کرده‌اند و همان را هم
سخت ناشیانه می‌زنند و ناچار
لحنِ بدی به گوش می‌رسد از سازهای کج‌کوکش
یعنی چنان مصیبتِ نامحدودی برپاست
اینجا که ساختارِ زمان را
ویران و صورتِ زمین را چروک کرده و همراهِ آن
آبرویِ مستأجرانِ مستأصلِ هستی را هم
بر باد داده است

بیرون این‌همه خرابی و یکسانی
البته با وجودِ رنج‌هایِ دیگری که نگفتم
چیزی درین کشاکشِ دردناک
ایجاد کرده‌ام که دیدنی‌ست

حالا نگاه کن
چون خیال دارم اظهارش کنم
بدان اما
ازبس که با خودم نیستم
گاهی فراموش می‌کنم که تو هستم
برای همین
در عرضِ این‌همه سال
همراهِ ابرها که سفر می‌کردند
آواز می‌خواندم و سازی که داشت مرا می‌زد
ازبس که تار و تیره بود و غمناک می‌زد
ابرهایِ همراهم خیال می‌کردند
باید ببارند
درصورتی‌که تو بودی که می‌زدی نه من
آن سازِ خسته هم گمان می‌کرد منم که می‌بارم
ابرها هم که فقط می‌رفتند
همین

البته امسال
چیزی نخوانده‌ام هنوز و سنگ خواهد شد آب
هرجا که با سازِ کوچکت مرا دوباره بسازی

پس زودتر بساز و بزن
تا چشم‌هایِ ذی‌شعورِ جهان را
با زخمه‌هایِ تو خون‌آلود کنیم و خوانندگانِ قبلی را
با صدایِ خسته‌یِ من
بر هرچه در گذشته است بگریانیم
گوش می‌کنی؟

—رضا زاهد