کنار کارما

حالا فهمیده‌ام آن پوزخند همیشگی‌ام به سرنوشت چه ریشه‌ در جوانی و کم‌سنی داشته. دیگر می‌توانم به سطحی از تقدیر معتقد باشم و درک کنم جلوی بسیاری از جریان‌های زندگی نمی‌شود ایستاد، یا برای خیلی از کارها دیگر دیر شده. دیگر آن مسیرِ سبزِ دست‌دردست کنارِ خوابگاه‌ها تکرار نمی‌شود یا آن غروب‌های خوشمزه‌ی همبرگرِ بهروز و یا آن باریکه‌ی شنیِ بین دو دانشکده و آن نیمکتِ تب‌‌دار. حالا روی خیلی‌ از خاطراتم خاک نشسته، کم‌رنگ شده. زخم میان دو استخوان را سابیده و رفته. نخاله‌ی این میانه که تا زنده‌ای اما دست‌ از سرت برنمی‌دارد مغز است که نه می‌شود چیزی ازش پاک کرد و نه با مشابه‌ای کم‌اندوه‌تر جایگزینش کرد. هرچه هست آن‌قدر پررنگ و پررنگ میان دو شقیقه‌ات جا خوش می‌کند که به تعداد هر رنگ و رایحه و نگاه و نشانه‌ای، ناخنی برای فروکردن در گلویت داشته باشد. نقطه‌ی فرسایش و رنج هم همین‌جاست. تابه‌حال دیده‌ای کسی به قلب شلیک کند؟ همه سرشان را نشانه می‌گیرند.

—شهریور ۱۳۹۳