شعر چیست؟

در حقیقت، نظم فقط یکی از چندین طریق ممکن برای بیان شعر است. شعر در همه‌جا هست یا می‌تواند باشد. در یک رمان همچنان‌که در یک پرده‌ی نقاشی، در یک منظره همچنان‌که در خود موجودات، گاهی نمی‌دانم چه نیرویی رویایی و گاهی چه قدرت نفوذی شگرف، نوعی غوطه‌وری به طرف اعماق، پدیدار می‌شود و در دل خواننده یا بیننده لذتی اندوهناک یا یأس‌آمیز، یا نیز سروری ناگهانی، برمی‌انگیزد که جلوه‌هایی از تأثیر زیبایی شاعرانه است.

همه‌کس، یا تقریباً همه‌کس، در برابر شعر حساس است. همه‌چیز، یا تقریباً همه‌چیز، معرض شعر است. در آفتاب شعر هست و در مه، در اکتشاف شعر هست و در عادت، در امید و در حسرت، در مرگ و در زندگی، در خوشبختی و بدبختی. برای بیان آن، انتخاب نظم یا نثر، سنگ یا رنگ چه اهمیت دارد؟ ولی آنجا که شعر نباشد، چه می‌تواند باشد؟ آثار هُمر و افلاطون و چشم‌انداز شهر دلفی مالامال شعر است.

آثار ارسطو و سیسرون فقط برای اهل فن جالب است. دن‌کیشوت و کمدی الهی، نمایشنامه‌های شکسپیر و رمان‌های داستایوسکی در زمره‌ی آثاری‌ست که لبریز از شعر است. و همین است که آنها را در قدر اول اهمیت قرار می‌دهد. حتا گاهی پیش می‌آید که برخی از زندگی‌ها و بناهای انسانی طنین خود را از آن می‌یابند که ناتمام یا نیمه‌ویران‌اند و بر اثر این نقص اتفاقّی به مقام شعر رسیده‌اند. آخیلوس و لوکلر، ماری استوارت و اود زیباروی، چهره‌هایی شاعرانه‌اند، زیرا نابهنگام مرده‌اند. کولیزه شاعرانه است زیرا نیمه‌ویران است. آن پایه ستونی که زیر آسمان یونان یا سیسیل تنها بر جا مانده در شعر مهجوری خود، زیبایی بیشتری می‌یابد تا مزون‌کاره که شگفت‌آسا از دستبرد زمان مصون مانده است.

با اینهمه، گرچه شعر را در همه‌جا و همه‌چیز می‌توان یافت لیکن بهترین آن‌ را در آثار شاعران باید جست. اگر هنر شاعری به نظر من دشوارترین و بنابراین ممتازترین هنرهاست از آن‌روست که شاعر خطری عظیم می‌کند: دانسته و اندیشیده اساس کارش را بر این نهاده است تا به چیزی برسد که دیگران بر آن نمی‌توانند دست یافت مگر از راه تصادف یا فزون‌جویی. آنچه مثلاً در نزد رمان‌نویس توفیقی گران‌قدر یا زیوری ظاهراً بیهوده می‌نماید، و به‌هرحال، نبودنش دردم مستوجب نکوهش نمی‌شود، برای شاعر جوهر و منشا هنر است. پرده‌ی نقاشی یا آهنگ موسیقی یا داستان اگر فاقد شعر باشد باز هم دیدنی و شنیدنی و خواندنی است. آثار روبنس و ولتر شاعرانه نیست. شاید کارهای باخ و سزان نیز در اساس شاعرانه نباشد. مرادم این است که در هنرهای دیگر، قدرت و کمال آفرینش گاهی نیاز به شعر ندارد. اما منظومه‌ای که فاقد شعر باشد مرده‌تر از مرده است، تحمل‌ناپذیر است. و این امر برای نویسندگان بزرگی چون ولتر و حتا برای شاعران بزرگی چون رنسار یا ویکتور هوگو پیش می‌آید. در میان رمان‌نویسان حرفه‌ای، بسیارند کسانی که با کوشش و شکیبایی توانسته‌اند اثری پذیرفتنی و گاهی شاهکاری ماندنی به وجود آورند. اما رقت‌انگیز سرنوشت شاعران بسیاری‌ست که هزاران بیت ساخته‌اند و حتا یک بار در ایجاد این توالی هشت یا ده یا دوازده هجا که شعر حقیقی را به وجود می‌آورد توفیق نیافته‌اند! برخی از آنان بی‌آنکه پی به حقارت کار خود ببرند خوشبخت مرده‌اند ـــــ یا خواهند مرد. ولی برای برخی دیگر چه وهم و دلهره‌ای! و چه بیدادی! شریف‌ترین احساسات، طبیعی‌ترین مضامین شاعرانه، اوزان سنجیده، قوافی اندیشیده، این‌همه برای زائیدن کودک مرده‌ای که کس به حالش نخواهد گریست، یعنی نظم بی‌شعر!

پس شعر چیست؟ کیست آنکه بتواند به این سوال جواب گوید؟ روح چیست؟ می‌توان در تن آدمیزاد‌ه‌ای همه‌ی تجلیات حیاتی را دریافت و تشریح و توصیف کرد. نیز می‌توان ـــ‌چنانکه ما همه در مدرسه کرده‌ایم‌ـــ شعری را تجزیه و تحلیل کرد و ساختمان و لغات و وزن و قافیه و آهنگ آن را بازنمود. ولی نسبت این امور به شعر مانند نسبت قلب تپنده است به روح. یعنی تجلی برونی است، نه تعریف است و نه حتا توضیح. پس اگر من بخواهم بیشتر به تعریف شعر نزدیک شوم، آن‌ را در تأثیرات شعر جست‌وجو خواهم کرد. هرگاه خواننده منظومه‌ای یا حتا شنیدن بیتی خواننده یا شنونده را ناگهان تکان دهد، او را از خود به در آورد و به عالم رویا افکند یا، برعکس، او را وادارد که هرچه ژرف‌تر در خود فرورود تا جایی که با نفس هستی و سرنوشت روبه‌رو شود، از روی این علائم و آثار می‌توان توفیق شعر را بازشناخت. هنگامی که خاله مارگو از دیدن فلان نمایش سوزناک به گریه می‌افتد از آن‌روست که ناگهان خود را در برابر بازی کهن عشق و سرنوشت یا بدبختی و مرگ می‌یابد. بنابراین نوعی زیبایی شاعرانه در ملودرام دویتیم هست. اما مسئله این نیست که چگونه نباید برای دویتیم گریه کرد، مسئله‌ی اساسی‌تر این است که چگونه باید برای شکسپیر و اورپید گریست. بقیه خودبه‌خود درست می‌شود.

—ژرژ پمپیدو، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی