چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی

یکی از آنها برای آنکه زبان لاتین او را امتحان کند، وادارش کرد تکه‌های کوتاهی از کتاب دیلکتوس را ترجمه کند و پرسید کدام یک از این دو جمله درست است: «روزگاران ما را عوض می‌کنند و ما در آنها عوض می‌شویم» یا «روزگاران عوض می‌شوند و ما با آنها عوض می‌شویم»؟

—جیمز جویس، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

از نوشتن خسته شدم؛ عاجز شدم، و خسته شدم از خاطره‌هایی که حکایت من نبود و از آن‌جا که حکایت من نبود نمی‌باید می‌نوشتم چراکه وقت نوشتن جعل می‌شد؛ خسته شدم از تعطیلم و از اتاقم، و حالا که از زیر «مسافرخانه‌ی پاییز» و نقطه‌های هم‌سطر «پ»ی پاییز روی زمینه‌ی آبی گذشته بودم و از پله‌ها بالا آمده بودم و مانده بودم بالاخره می‌فهمیدم که دیگر نمی‌باید می‌ماندم و می‌باید می‌آمدم پایین و می‌گذشتم و می‌رفتم، آناً، می‌فهمیدم اما نمی‌توانستم بنویسم، نمی‌توانستم حتا بنویسم چرا نمی‌شد و چرا نماندم؛ خسته شدم از فارسی فرّارم که گرچه کلمه‌هایش در فرهنگم بود تا وقتی کلمه‌ها را پس‌وپیش می‌کردم پس‌وپیش می‌شد و جمله نمی‌شد، و چیزهایی هم بود، این‌همه چیز خدای من، که از همه‌ی کلمه‌هایی که می‌دانستم و هر کلمه‌یی که در فرهنگم می‌یافتم می‌رمید اما قسم می‌خورم که راست بود؛ خسته شدم از حتا راست‌هایی که بی‌حیله‌های حکایت‌نویسی نمی‌شد نوشت و به کمک حیله که می‌نوشتم دیگر راست نبود.

—شمیم بهار

جنین متن

ها و ها کردن‌های روی شیشه‌ها
میان درون گرگرفته و بیرون یخ‌زده
شیشه دیگر گذرگاه نور نیست با این ها
با این ها رنگ می‌گیرد
روزهای سفید را دیده‌ای، انگار آفتاب نور نمی‌دهد دیگر، سفید می‌پاشد،
همان‌قدر سفید
صفحه‌ای می‌شود برای نوشتن اسمی
با نوک انگشت
بر این ها، آتش درون، نوشتن:

تو در میان درون و بیرون چیزی نوشته‌ای.
شیشه، چون نامرئی است، جایی می‌شود که نامی را روی نامرئی مرئی کنی
و نامرئی‌ها همیشه با جاودان‌ها هم‌پایه‌اند.
چیزی که نوشته‌ای هم از درون خواندنی است و هم از بیرون
منتها از بیرون برعکس خوانده می‌شود
در خواندن متن نوشته‌شده روی ها چه اتفاقی می‌افتد. کم‌کم ها از بین می‌رود و با خودش متن تو را می‌برد. ابهام می‌رود، متن گم می‌شود در وضوح.

—کیوان طهماسبیان، جنگ پردیس، ۱۳۸۶

حرف‌هایی با خودم در میانِ راه

دوری و تعهد بد است. اصلا دلبستگی تشریفاتی یاوه است. انبوهی نامه نوشتم به این‌وآنی که بایدشان می‌نوشتم. تا یازده صبح گرفتار همین کار بودم. امیدوارم بعدها دنبال نشدن این نامه‌پرانی‌ طرف‌ها را دلگیر نکند. بقیه‌ی نامه‌ها را تقریبا از روی یکی‌ـ‌دو نامه‌ی اول با جرح‌وتعدیل مناسب و مختصر در واقع پاک‌نویس یا رونویس کردم. خلاصه دلخورم از آن همه بیگاری تحت عنوان نامه‌نویسی. بعد رفتم بیرون. همین الان برگشته‌ام. امروز هوای کمر را داشتم. روز با «خانمی چاق‌وچله و مهربان» گذشت. رفتیم که برویم به تماشای «نشنال گالری» که بسته بود. پرسه‌ی کوتاهی در میدان «ترافالگار» زدیم و «توریست»‌وار کفتربازی کردیم. اما عکس نگرفتیم. محیط زنده‌یی‌ست. و چه کفترهای پررویی. بعد ناهاری و سری به خیابان‌ها. و بعد سینما که ببینیم «پاریس می‌سوزد؟» و دیدیم که نسوخت. برای ما سه ساعت و خرده‌یی کشید تا پاریس نسوزد. برای ملت فرانسه چقدر طول کشید؟ جوابی داری؟ این که ما دیدیم فیلم بود. و اصولا فیلم است. چه چیز فیلم است؟ یک چیزی هست که فیلم است. گاهی ثبت یا ضبط می‌شود و عموما نمی‌شود. بعد به خانه‌ی دختری رفتیم از دختران وطن که این‌جاست (یعنی در لندن، فعلا) و علم نقاشی مرتکب می‌شود. عملش را ما ندیدیم. آپارتمان جمع‌وجور و تمیزی داشت. کلاه‌گیس سیاه و بلندی که تا سرتکمه‌ی پستان‌هاش می‌رسید. چشم‌های قشنگی داشت که در زیر جلد سیاه‌کبود پلک‌ها بی‌رحمانه در معرض سو‌ءقصد دائم بود. دامن کوتاه داشت. و کوتاه‌تر از کوتاه. شراب و میوه و شیرینی داشت. شمع داشت. یکی «از آن صفحه‌ها» هم روی «گرام»ش داشت. از آن داغ‌ها و جنباننده‌ها. و با خودش مشغول رقصیدن بود. حتی پس از خوش‌وبش با ما باز رقصش را ادامه داد. البته رفته‌رفته طفلک قرش خشکید. بی‌خودی «بچه‌ی آدم» شد. حرف‌ها زدیم. از نقاشی و عشق. اخلاقیات و اجتماعیات. دخترک «مشربی» داشت که بهش نمی‌آمد. بازی آزاد، بستر موقوف! حتی یک کمی باور کردنش هم مشکل بود. به‌روی‌هم، نوباوه‌ی ایرانی که از فرنگستان راه‌ورسم می‌آموزد و به ولایت سوغات می‌آورد اگر تا همین حد در حفظ «امانت» کوشا باشد خوب است. حتی عالی‌ست. آخر دیده‌ام که خیلی چه زود هرز می‌شوند و هرز می‌روند. صفحه‌ی ایرانی برایمان گذاشت. آواز حمیرا. و بعد گفت که عاشق است. و گفت که طرف نمی‌داند. اگر طرف بداند ممکن است خودش را برای او بگیرد. این است آن سرشت احمقانه‌‌یی که همه‌جا با آدمی‌زاد سفر می‌کند. خیال کرد من صفحه‌ی ایرانی را ترجیح می‌دهم. طفلک. فی‌الواقع من بهانه بودم. او می‌خواست خودش را ثابت کند. درکش را. و همه‌جانبه یا چندجانبه بودنش را. خلاصه یعنی محافظه‌کاری‌اش را. و عیب کار همین است. این عیب کمی هم عیب سن‌وسال است. سن‌وسال سرگیجه و هیجان و بی‌هدفی. سن‌وسال فرار و عصیان ندانسته و تسلیم و نرمی باز هم ندانسته. بگذریم که از این عاصیان بی‌جهت (بر وزن عزیزان بی‌جهت) این روزها در ولایت زیاد داریم. حتی در سن‌وسال‌هایی که دیگر نمی‌برازد. بگذریم. من مصلح اجتماعی نیستم. اصلا از اصلاح امید بریده‌ام. البته جبراً یک طورهایی دارد می‌شود و باز هم خواهد شد. ولی، بگذریم. خیلی دلش می‌خواست (آره ارواح بابات! برو خودت را خوب تو آینه تماشا کن. تا بدانی مسئولیتی که تو می‌شناسی چه رنگی است. نه. من آن‌جور مسئولیت را اصلا به‌جا نمی‌آرم) ما را تا ساعت دوازده شب نگه دارد و ماچ کند. البته محض بازی (!) یعنی شب ژانویه را با شب کریسمس عوضی نگرفته بود؟ به‌هرحال من خسته بودم. و او جرات نداشت یک ساعت و خرده‌یی زمان را بجهد و همان لحظه ما را، و فی‌الواقع مرا، ببوسد. دست‌کم می‌توانست چشم‌هایش را ببندد و خودش را در زمان دلخواه حس کند. اصلا می‌توانست زمان را دور بیاندازد و دلخواه را بچسبد. من نمی‌دانم چرا نخواستم دستش را بگیرم و از این گیر بجهانمش. به‌هرحال از مهمان‌نوازی‌اش ممنونم و از بی‌مهری‌ام ـ اگر کرده باشم ـ معذور. وقت بسیار است. من دست‌کم و به‌طور حتم حالیش کردم که اهل بازی‌ام.

—بهمن فرسی، مجله‌ی نگین، تیرماهِ ۱۳۴۶