برگشتم و گشتم و پاکتِ بزرگِ زردرنگی پیدا کردم، دربسته، با همهی نامههات ــــ سیزده نامه و یک تلگرام ــــ در نامهی اوّلت نوشتهای الان در یک اتاقِ تاریک و غمگرفته پشتِ یک میزِ بزرگِ سیاه نشستهام، بیرون هم مثلِ همیشه مهگرفته و ابر است، یک برجِ سیاه هم روبهروی پنجره است، از وقتی آمدم همیشه، جز مدتی که در ژنو با گیو بودم، احساس میکنم قلبم گرفته، نمیدانم چه مرگم است ــــ در همهی نامههات میلرزی یخبستهای منجمد شدهای، یک دخترِ نوزدهساله ــــ در یک پاکتِ دیگر چندتایی عکسِ فوری با هم داریم، و خیلی تلخیم، ولی یکدسته عکسِ همچنان فوریِ تنها داری، عکسها که فکر میکنم نور دیده در زمینهی سفید فقط طرحی دارد از صورتت با پشمبافِ سفید و ابروهایی که تازه میانشان را برداشتهای، وای ــــ در پاکتِ آخر دو نامه هست از من که شاید نیمهکاره مانده یا شاید چرکنویسِ نامههاییست که فرستادهام ــــ نوشتهام آرزوم حرف زدن با توست بهآرامی بهخصوص بهآرامی، و نوشتهام هراس دارم از بدبخت کردنت، و نوشتهام باید همهی بدیها و زشتیهام را بدانی حتا اینکه به همین زودیها همهی موهام خواهد ریخت، و روی جمله را خط کشیدهام، بیست سالگی ــــ
موهام تماماً نریخته هنوز ولی بچگی گذشته است ــــ یادِ تو مانده، و یادی که مانده یادی که بازمیگردد مدام حرفها نیست، هیچ حادثه هیچ دعوا هیچ آشتی، نه حتا یک کلمه ــــ برهنگیت فقط ــــ نمیدانم این چیزها را مینویسند یا نه، من، برای تو، مینویسم ــــ حالا همیشه برهنگیت است در تختِ یکنفرهی اتاق من، تنت و گاهی حتا تنِ خودم که در یادم دیگر تنِ حالام نیست ــــ دقیقاً این نیست و میبینی که مؤدب مینویسم و عاشقانه و ترغیبکننده احتمالاً ولی کلمهها همین کلمههاست و تصمیم به پاکنویس ندارم، بفهم حتا بهرغمِ کلمهها ــــ ملحفههای سفید و بالشِ بزرگ که وقتبهوقت باید میکوبیدیمش، و تو ــــ فاصلهی پستانها و قوسِ کمر تا پشتِ رانها و آرامش شکم و صداها گاهی، صدای تماس، سرمای تنت در تماسِ اولِ نوکِ انگشتها تا لرزشی که از سرما نبود، و بوها، تمامیِ بوها که هنوز گاهی شبها در دستهام مشتکرده جلوی دماغم نفس میکشم و بوی تنت برمیگردد ــــ
برگرد گیتی، به هر دلیل، بهخاطرِ گیو که میدانی حتماً از نو تویِ دردسر است بهخاطرِ زنعموی لعنتی که مدام تلفن میکند به منوچهر و خردهفرمایش دارد بهخاطرِ منوچهر حتا بهخاطر تهران بهخاطر هر چیزی که هست، برگرد، با هر تغییری که کردهای، هر کسی که هستی هر کسی که شدهای، با همهی نفرتهای جدید با همهی عشقهای جدید با همهی مردهایی که عاشقت بودهاند با همهی خاطرهها با همهی مجهولها با هر چند تا بچه با همهی سقطِ جنینها با همهی لحظههای عشقورزیت با شوهر با معشوقها با هر چیزی، به من برگرد گیتی به من برگرد ــــ ب
—شمیم بهار