نیمه‌ی عمر فریدریش هلدرلین

پر از گلابی زرد،
و سوری سرخ،
باغ رو در آینه‌ی برکه خوابانده است.
و شما قوهای دل‌فریب،
مست از بوسه،
سر را
در آب طاهر هوشیار فرومی‌برید.

وای من! وقتی که زمستان واقعیت یافت،
من، گل از کجا برگیرم،
و تابش آفتاب،
و سایه‌ی زمین را؟
دیوارها، خاموش و سرد،
قد افراشته‌اند، و در باد
پرچم و بادنما تاب‌تابی خشک دارند.

—ترجمه‌ی محمود حدادی


با امرودها، چه زرد، درمیاویزد
و غرق سوری‌ی وحشی
دیار به دریاچه، شما
ای قوهای نازنین،
و بوسه‌مست
ناغوش می‌خورید
در آب قدسی‌ی هشیار.

وای من، زمستان که بیاید،
کجا بیابم گلی،
و کجا آفتاب و کجا
سایه‌ی خاک؟
همه دیوارهاست که می‌ماند
بی‌زبان و سرد: تنها
رفرفه‌ی بادنماها
در باد.

—ترجمه‌ی بیژن الهی



از پاییز جان و شعر
یوخن اشمید
ترجمه‌ی محمود حدادی


نیمه‌ی عمر، یادگار هلدرلین از سال ۱۸۰۵، شاید ساده‌ترین شعر او، و آشکارا تک‌ساحتی، است. بندهای دوگانه‌ی این شعر در قبال هم نظمی برابرنهادی دارند. بند اول، در تصویر یک سرشاری طبیعت تابستانی، نیمه‌ی گوارای زندگی، را بازتاب می‌دهد. و بند دوم، در تصویر برهوت و یخبندان زمستانی، نیمه‌ی ناگوار آن را. آن هماهنگی که هلدرلین بر اساس کلامی از هراکلیت آن را «یگانگی همزمان متضاد» تعریفش کرده است، در بند اول در کشش پراکنده‌ها به‌سوی یکدیگر تجلی می‌کند: گلابی زرد و سوری سرخ در یک همزمانی خیالی به باغ زینت می‌بخشند و باغ –اینک رنگین– خود میل به جانب آب می‌کند که قو درون آن از مستی برخوردار است؛ اما از هوشیاری هم –(و این حس دوگانه تبلور عالی‌ترین و غنی‌ترین حالت شاعرانه است. زیرا شاعر از مستی الهام می‌گیرد و از هوشیاری دیدی باریک‌بین.)

بند زمستانی شعر برعکس؛ از ناهماهنگی‌ها حکایت می‌کند و از آسیب آن‌ها. به‌جای آن عنصر پیونددهنده، حال «دیوارها قد می‌افرازند» و جدایی می‌اندازند. الهام شاعرانه «خاموش و سرد» می‌شود و جای آن را صورت بیگانه می‌گیرد: «تاب‌تاب» اشیایی خشک که چیزی از طراوت میوه و گل، و مستی از هوشیاری هم‌ برخوردارِ قو در خود ندارد.

هبوط

موسیقی هرگز ناشنوده‌ای،
محبوب ضیافت‌های باستانی.
یعنی هرگز به آغوش نخواهم کشید دیگربار
مردی را که از پس پایان خواهد رسید؟

هنوز این نیاز معصومانه به کوچیدن
میان مناجات‌ها و فریادها.
نمی‌شناسم من. تنها چهره‌ی
هزار چشم سنگی را می‌شناسم
گریان در کنار سکوت
چشم‌به‌راه من.

باغی را دیداری با چشم‌های پرآب،
ساکنانی که بوسیدم
هنگام که هنوز مانده بود به زایش مرگم.
در باد مقدس
سرنوشتم را بافتند.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

دیگر شب برنمی‌گردد، من و تو،
می‌توانیم قدم بزنیم

دور از جاده آواز بخوانیم
و هر برگ را سپاس بگوییم

این‌سان برهنه و لرزان
که ما را در جامه‌های نورمان به جا خواهد آورد

که هوای آن خواهد کرد بگوید
آنان مرده‌اند، و دیرزمانی رنج برده‌اند

چرا که ما ایستاده خواهیم بود
میان آنان که می‌افتند

ما که هیچ نداشته‌ایم، همه‌چیز را خواهیم بخشید.

—کلود استبان

تشنگی دریا

نباید که بجنبی
نباید که نفس بکشی
باید که نشسته بمانی
پیش روی من
مثل درخت با سایه‌اش
مثل آسمان با دریا
بی‌آزار مثل هوا
و مثل ماسه
در ظهر تابستان
نباید که حرف بزنی
نباید که لبخند بزنی
یا که گریه کنی
با من است که نام تو را حدس بزنم
به تصویر برگردانم
اندیشه‌هایت را
حرکاتت را همه آواز بخوانم
دوستت بدارم پیش از
زندگی‌ات
نباید که بکوشی
که بفهمی
خسته نه که برخیزی
تا بروی
من جاده‌ها را پراکنده‌ام
تیرهای راهنما را به آب درداده‌ام
تنها فضاست که مانده است
خالی
تنها شب
بین تو و همه
نباید که طغیان کنی
چه‌بسا بشکنی چراغ را
که بر زانوانت می‌درخشد
چه‌بسا گم کنی جهان را
و دیگر ندانیم که‌ایم
شبی
تصورت کردم
مرده
و همین چشمانت را داشتی
که نگاهم می‌کنند
همین سنگ‌ریزه‌های سوزان را
که پرسه می‌زنند با گرگ‌ها
در جنگل سیاه و سبز
همین دست‌ها را داشتی
بی‌مصرف
همین پیشانی نگران
همین پاها
خم‌شده با هم
و این موهای پریشان
این گیسوان توفان
ثابت بر سر
و من می‌اندیشیدم
مرده است
و من می‌خواستم
که هرچه برگرداگرد ما
ناپدید شود
که زمین صاف باشد
و صیقلی
مثل دست تو
مثل آینه که در آن بازمی‌تابد
دست تو
که پیشترها در آن بازتابیدند
برای جفت بودن
برای همسان بودن
چشمان تو
گوش‌هات
پاهات
و من می‌اندیشیدم
از زندگی من خواهد زیست
و جهان را به تو می‌دادم
کم‌کم
و می‌اندیشیدم
دوستم خواهد داشت
با حشره
با جغد
با ماه
یک شب
این شبی که تو روشن می‌کنی
خواستمت
می‌خواهمت
بی‌اراده
بی‌هدف
بی‌رویا
نباید که بخندی
نباید که یاد بگیری
تازه بخندی
برای اولین بار
تو مرده‌ای
به اشاره‌ی من پا خواهی شد
وقتی که سپیده خاموش کند
چراغ را
تو بر سایه‌ی خود راه خواهی رفت
بی‌آنکه بدانی
به کجا می‌برندت پاهات
راه خواهی رفت
به سوی من
که از همیشه در انتظار توام
به سوی هرچه آفریده‌ام
برای تو
به سوی آب به سوی آتش
که حمل می‌کنم
شبی
این شبی که در آن خانه داری
خواستمت
می‌خواهمت
سرد مثل نخستین روزِ
جهان
که در آن آبْ مرمرین است
و آتشْ مدفون
و درختانْ سفید
و جهانْ بی‌نام
که در آن پرنده در خواب
و من می‌اندیشم
تو می‌آغازی
که شب
هم‌اینک فرومی‌افتد
و خود را کوچک می‌کند
پیش پاهای تو
تا لگدکوبش کنی
و من می‌اندیشم
که تویی جهان
و هم‌اینک است که پدیدارت کنی
به یک بار
که هم‌اینک است که همه را فراگیری
به یک‌باره
شنواییْ نگاه
لامسه
با تورهاشان
از هم‌اینک مرطوب
با نزدیک شدن به دریا
و من می‌اندیشم
که هم‌اینک پیراهنت را می‌کنی
تا برهنه بسوزی
در میان تو
زنبور وزوز می‌کند
بر نوک پستان‌هات
علف سرخ است
برای گردن تو
خون لخته می‌کند
بر گوشه‌ی لبانت
خون همه‌ی مردگان
و همه‌ی زندگان
بی‌تاب پوسیدن
هست از آن‌ها بسی     زمین برای آنهاست
تا اعماق
زمین برای آن‌هاست
تا آخرین دریاچه
تا آخرین صخره‌ی سیاه
شب خواستار آن‌هاست
شب ستاره می‌پاشد
بر راه خود
برای آن‌ها که بیابندش
زیر ریش تپه‌های شب
در سایه‌ی پرندگان شکاری
و من می‌اندیشم
که تو زیبایی
برای من
در دل شب
و این‌که تو زیبا خواهی بود
مدت‌ها
همچون زمان
که می‌تپد در خورشید
نبض معجزه‌آسا
مثل باران
بر کویر
بر دست یازیده‌ی درختان
برای میوه
برای هق‌هق شن
برای آب به همین سادگی
برای تسلا و لبخندِ
آب
پیام‌های نوشیدنی
کاسه‌ی دست‌ها هم‌جفت
و من می‌اندیشم
که نام مرا بر زبان خواهی آورد
اول از همه
در بیداری جهان
عوضی خواهی گرفت جاده را
با بازوی من یا پای من
سرم را خواهی گرفت
به جای یک چهارراه
و گام خواهی زد بر من
مست از جهان
و در جا
برای پاهات
هم‌تن می‌شوم با خاک
برف یا اقیانوس
سنگ‌های جاده را همه می‌بلعم
که می‌توانند زخمی‌ات کنند
شبی
امشب
خواستمت
می‌خواهمت
ای اویی که می‌ماند
ای اویی که نامی دارد
بریده از زمین
بیرون از زمان
زن من برای همیشه
مماس روزها
و شب‌ها
این غواصان هررزوه
این غواصان غریق
ای بی‌اعتنا به خون
که ماهی را قرمز می‌کند
و این ابرها
ای بیگانه با دست خونین
قهرمان و لات
شبی
امشب
خواستمت
می‌خواهمت
تنهای جهان
در کمین
اولین فراخوان عشق من
خمیده بر آن
همچو کودکی خوابیده
نادیدنی
که نفس‌هاش برملاش می‌کنند
و تو به من می‌نگری
و تو زندگی‌ات را انتظار می‌کشی
چه می‌دانی
که هم‌اینک وقت تو می‌رسد
که هم‌اینک پا می‌شوی
برای همیشه
و از تو فرمان برده خواهد شد
چرا که تو بذل عشق می‌کنی
با دانه
و نور
چه می‌دانی
که مردان از پا افتاده‌اند
در آشیانه‌ی خالی‌شان
که دیگر دل ندارند
میخکوب دیوار کنند
نه دیگر زبان
نه دیگر اشک
نه دیگر مشت
هیچ مگر خالی‌شان
که مثل سوراخ دهن‌گشوده‌ای‌ست در سینه‌ی آن‌ها
مثل چاهی که غژغژ می‌کند
آنگاه که شوراب از آن بیرون می‌کشند
و این‌که آن‌ها خواهند مرد
بی‌چهره
در میان ویرانه‌هاشان
و نفرت پرطنین آن‌ها
آتش به شب می‌افکند
شبی
امشب
خواستمت
می‌خواهمت
ای امید
ای برگ سبز بر آب زلال
لاجوردین گیسوی بافته‌ی صبح ناظر
و تو خواهی دوید به پیش روی خود همچو زنی دیوانه
خواهی دوید بر من
و بر جهان
با باد
و غبار برخاسته از باد
نام تو را فریادکشان
نام مرا
بر تمامی پهنه‌ی لبان پیش‌کش‌شده
لبان زراندود عشق
پیش از سپیده
برای یک مرد
برای تشنگی و عشق یک عاشق
لیس‌زن شبنم
پنهان‌گذراننده‌ی ستارگان
در فریاد‌های زمین
تحقیرشده
که خود را می‌درد
همچو ماده‌ای در زایمان.

—ادمن ژابس، ترجمه‌ی محمود مسعودی

هنوزها

چقدر نسبتاً عالی است
نسبتی که تناسبی با چیز دیگری ندارد
نفسی که می‌گیرد از چیزی
و در رابطه با چیز دیگری تمام می‌شود
یا پاکتی که دست‌به‌دست می‌شود
تا تنها کمی مچاله‌تر شود

—صالح ادنانی