با شب یکشنبه

از کی بود که تا دستم به چیزی می‌رسید می‌گفتم با آن چکار می‌شود کرد؟ اگر به کار نمی‌آمد، با سنگ می‌کوبیدمش یا آتشش می‌زدم ببینم چیزی از آن درمی‌آید یا نه. تنها چیزی که نمی‌پرسیدم از خودم که به چه درد می‌خورد، صدای بال کشیدن کبوتر بود، هرگاه که خسته بود و می‌خواست بنشیند به روی بام، یا بوی سینه‌اش. اگر خدا در سرتاسر زندگانی‌اش یک کار درست کرده باشد، همین است که کبوتر دریایی را درست کرد. اگر بوی سینه‌اش در یک راه بود و صدای بالش در راه دیگر، نمی‌دانستم به کدام راه بروم. می‌ماندم در میانه‌ی راه تا هر دوی آن‌ها از دستم برود.

—محمدرضا صفدری