بریده‌ی مکالمات

سل را پیش خود این‌گونه می‌توانی مجسم کنی: در وسطْ سنگی تراش‌خورده، در دو طرفش دو ارّه. جز این همه‌چیز خشک است: سرفه‌ی خشک [طرح].
آیا حنجره‌ام برای این این‌قدر می‌سوزد که ساعت‌هاست از آن هیچ کاری نکشیده‌ام؟ همیشه دلم می‌خواهد خودم را سرزنش کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی آب. این قرص‌ها مانند خرده‌های شیشه در بزاق گیر می‌کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر می‌کنم چطور زمانی جرئت می‌کردم یک جرعه‌ی بزرگ آب بنوشم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
به‌خصوص دوست دارم از گل‌های شقایق پُرپَر مواظبت کنم. آخر آن‌ها خیلی لطیف‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک دقیقه وقت داری؟ اگر فرصت هست لطف کن آرام آبی روی این شقایق‌ها بپاش.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
و در این شرایط، اگر اصلاً خوب‌شدنی در کار باشد، هفته‌ها طول می‌کشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک پیشنهاد خوب: یک تکه لیمو بینداز در شراب.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفته‌ی دیگر هم می‌توانم طاقت بیارم. البته امیدوارم. دیگر چه فرقی می‌کند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا درد می‌تواند موقتاً ساکت شود؟ منظورم برای مدتی نسبتاً طولانی است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
مواظب باش توی صورتت سرفه نکنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
ترس و باز هم ترس.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
این‌قدر که با من خوش‌رفتاری می‌کنید برایم دردآور است. اقلاً بیمارستان همینش خوب است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
بگذارید بد بد بماند واِلّا بدتر خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر می‌کنی چند سال می‌توانی طاقت بیاوری؟ و من تا کی می‌توانم صبر تو را تحمل کنم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
می‌دانی، دریاچه به هیچ جا راه ندارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور می‌توانیم مدت‌ها بدون آز سر کنیم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
دستت را بر پیشانی‌ام بگذار تا به من قوت قلب بدهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا در بیمارستان، یک‌بار هم که شده، آبجو را امتحان نکردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
و بی‌آن‌که دیگر بتوانیم کاری کنیم امید هم نقش بر آب می‌شود.*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ظاهراً این آخرین جمله‌ای است که از کافکا باقی مانده است، جمله‌ای که پس از رفتن پزشک نوشت و دو روز بعد درگذشت.

—فرانتس کافکا، ترجمه‌ی احمد اخوت

نابودی ناب

۱
اتوبوس از تنگه می‌گذرد و دشت باز می‌شود، پهن می‌شود، گسترده می‌شود، نابود می‌شود و بعد شهر که از دور مثل یک منحنیِ محو در افق اتفاق دارد، مثلِ منحنیِ نامنظمِ یک لرزه‌نگار دیدار می‌آید...

۲
گفتم برویم پاییز را از خیابان ببینیم، در کوچه‌های ابری که برگ دانشِ مبهمی دارد، میل دارد تا برنگردد پشت سر چیزی بردارد، میل ندارد که برنگردد حتی. کوچه بدونِ درخت بود، برگ‌ها در هوا انتشار داشتند، و یک برگ، برگی کوچک که از فرطِ زردی به سبکی رسیده بود، روی صندوق متروکه‌ی پست، برداشتم...

۳
«خطوط انتقال برق، عزیز، وقتی به هم می‌رسند، وقتی به یک منطقه جمع‌اند، باد صدای سوت دارد، سوت می‌زنند این دکل‌ها، سیم‌ها از تنهایی سوت می‌زنند تا بمیرند. اینجا چون همه جمع‌اند می‌شنویم، وگرنه مدام ضجه می‌زنند، صدایشان را رادیو می‌شوند، تنهایی‌شان را رادیو می‌فهمد، ما هم وقتی جمع‌ایم سوت و جیغ می‌زنیم، چس‌ناله داریم، وقتی تنهاییم سوت زدنمان را کسی نیست، با یک چیزی ورمی‌رویم لابد، با خودمان، گذشته، کلمه، صدا یا هر چیزی. عزیزِ من، حرف یک روز و دو روز نیست، ش. مقربین وقتی می‌نویسد «این شعرها سوت زدن کودکی‌ست در تاریکی» حرفِ این دو سه سال نیست، حرفِ یک عمر است، سال‌ها در ترسِ خانه و تاریکی و تنهایی به سوتِ سیاهی گوش دادن است، فلاکس چایی را بردار و گوش کن، این صدای کودکی‌ ماست، صدای روز و شب‌هایی که در رحم سکونتِ لابدی داشتیم، خلا، بیابان همین صدا را دارد، خانه‌ی خالی وقتی از بیرون که بیایی، لامپ را روشن کنی و کسی منتظرت نباشد، سیاهی منتظر منتشر باشد، فلاکس را هم ــــ اگر در سیاهی به گوش بچسبانی ــــ درونِ زنی را داری، درونِ زنی را داری می‌شنوی. مرا ببخش...»*

۴
باید نم‌نم پیاده شوم، بروم دست‌و‌رویی بشویم، هوای ابری را، زردیِ منتظر در هوا را،‌ و بعد بروم. بعدش مهم نیست، تا اینجا مهم بود که ردیفِ درختان از روبه‌رو بیایند و خط شوند و بروند، باز پشت سر برای همیشه گسترده بماند، نابود بماند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پرِ هوا ـــــ از دفترِ رسّ؛ برای فلیسیتی


—مانا روانبد

افلی

۱
بر آبِ تیره و آرام

بر جای خوابِ ستاره
افلیا
     سفید
          روان
               چون سوسنی بلند
می‌رود بسیار آهسته
مستورِ تورهای بلند...
ـــ بر گوش می‌رسد از نخچیرِ دور
                               بوقِ صید در کمند.


این‌جا هزار سالست
محزون عبور می‌کند اُفِلی
ـــ شبحِ سفیدِ روی رودِ بلندِ سیاه ـــ
این‌جا هزار سالست
هذیانِ شیرینش عاشقانه‌ی او را
اندر نسیمِ شبانگاه زمزمه می‌سازد.

هی بوسه بر سینه می‌زندش باد تا گل‌ستاره شود تورهای بلندش روی ننوی آب
هی سر به روی شانه‌هایش اشک می‌ریزند لرزان بیدها مجنون
هی سر به پیشانی‌یّ پهنِ خواب‌بینش می‌زند نی‌زار.

نالان به گردِ او همگی نیلوفرانِ چروک
گه‌گاه شوری می‌شود برپا
در توسه‌ای خفته
یک آشیان کزو
               خُرد رفرفه‌ای
                              پر می‌کشد به دور:
ـــ از اخترانِ زر همه
آوازِ رازانگیز می‌ریزد.


۲
آی افلیای پریده‌رنگ! ای زیبای مثلِ برف

آری تو مرده‌ای
عزیزکِ بر آب داده‌ام!
زیرا که بادها
               نازل ز کوه‌های بلندِ شمال
زیرِ لبی
از آزادی‌ای دل‌گزا به گوشِ تو می‌خواندند؛

زیرا که یک نَفَس
در گیسوی بلندِ تو می‌پیچد
و همهمه‌های غریب در روحِ خواب‌بینِ تو می‌افکند
زیرا که گوشِ دلت
به آوازِ طبیعت بود
به آی‌های درخت، به آخ‌های شب.

زیرا که دریاهای دیوانه صداشان سخت می‌کوبید بر طفلکْ دلِ بسیار نرمِ آدمی‌وارت
زیرا که در یک صبحِ فروردین
شهزاده مجنونِ پریده‌رنگِ زیبایی
سرْ طفلکی خموش بر زانویت گذاشت.

آسمان و عشق و آزادی!
چه رؤیاها! ای مجنونِ بی‌چاره!
تو از او ریختی چون برفِ بر آتش:
نَفَست را برید خیال‌های بلندت
و بی‌کرانِ مهیب
آبی‌ی چشمت را
پر از تلاطم کرد.


۳
ـــ و می‌گوید چنین شاعر

که در نورِ ستاره
تو می‌آیی شبانه
پیِ گل‌ها که چیدی
و می‌گوید روان بر آب دیده
مستورِ تورهای بلند
اُفلی را سفید
               چون سوسنی بلند.


گزارشِ مترجم

اُفلیا شعرِ شانزده سالگی‌های رمبوست در ۱۴۴ سالِ پیش. قالبِ شعر، در اصل، اینکه دیده می‌شود نیست بلکه متشکّل از بندهای چارسطر با قافیه‌های متناوبست. رعایتِ این قالب در اجرای فارسی ناممکن می‌نمود و به قالبی نوتر بسنده شد. با اینحال فاصله‌ی بینِ بندها در متن مشخّص شده است تا پاره‌تصویرهای سازنده‌ی سه تابلوی این شعر به هم نخورد. مقایسه با اصلِ فرانسه روشن خواهد ساخت که، به‌رغمِ ظاهرش، اجرای فارسی در دایره‌ی بسیار تنگِ وفاداری به لفظ صورت پذیرفته است بلکه بتواند استحاله‌های «اوفلی» در شعرِ رمبو را بازببیناند در حکایتِ هملت شاهزاده‌ی دانمارک، و نیز در آن گلِ برآب‌داده که تصویرِ ستاره در آب نیز هست. اندک تغییرات در لفظ به فارسی محدودند به برساختنِ ترکیبِ «گلستاره» به‌جای corolle، که جام و کاسه‌ی گل است، تا حلقه‌ی گلبرگ‌های سوسنِ روی آب حتماً به شکلِ ستاره دیده شود، ستاره‌ی خفته در تاریکِ آرام آب؛ و نیز نشاندن «شمال» به‌جای نروژ ـــ که صریح در شعرِ رمبو آمده است ـــ انگار مثلاً «کوه‌های شمال» مستقیم‌تر بتواند رساننده‌ی سوزِ گسِ گزنده‌ی آزادی‌ی ارتفاعاتِ نروژ باشد؛ و آخر از صدای دریا در شعرِ رمبو یک «هسّ‌وهسِّ بلند» جا ماند، مثلِ خفقانِ نفس‌تنگی‌ی دیوانه‌ی کف‌به‌لب‌آورده‌ای، شاید که با از نفس انداختنِ سطرِ کشدار و با صداهای سخت جبران گردد.

—آرتور رمبو، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

سه داستان عاشقانه

مجسمش کن زیر سبکی لحاف پر خواهر، در سرمای تخت‌خواب دونفره، در سکوت اتاق، غلت‌زنان؛ چشمهاش را به‌تأنی باز می‌کند، از ظلمت بی‌انتهای پشت پلکها به تاریکی محض دیوارها به تیرگی سایه‌ها در بی‌رنگی پنجره، قابهای شیشه‌ها و چینهای پرده‌ی تور و شاخه‌های بی‌حرکت درختها. لحاف را پس می‌زند و به عجله نزدیک میز آرایش بخاری برقی را روشن می‌کند، صدای خشک کلید و نور نارنجی فلز گداخته. در همهمه‌هایی دور و بوهایی ناآشنا برمیگردد به تخت‌خواب، چراغ بالای سرش را روشن می‌کند و رادیو را باز می‌کند، ایستگاهی فرانسه‌زبان، و کتابهایی را که بی هیچ انتخابی از قفسه‌ی کتاب خواهرش به اتاق‌خواب آورده از روی قالی برمی‌دارد، یکی یکی، کتاب پشت کتاب تشریح تفسیرهای پیشتر چاپ‌شده و تفسیرهای تازه‌تر بر کتابهایی دیگر، ورق‌زنان، همراه صدای بریده‌بریده‌ی گوینده‌ی خبر. پشت‌داده به بالشها، در کشوی میز کوچک کنار تخت‌خواب یک خودکار آبی و کاغذها هوایی می‌یابد و شروع می‌کند به نوشتن و نمی‌نویسد، خیره در عنوان نامه، خیره در آینه‌ی تاریک میز آرایش و گنجه‌ی لباس و سقف و دیوار. خش‌خش رادیوی شبانه و صداهای آهسته‌ی ریزش مانند بخاری و بوی سوختگی، بوی گچ، بوی نم، بوی چاهک مستراح وقتی نگران بند آمدن شیر آب نوشته‌های روی دیوار را حفظ می‌کرد، «هرکس این فوشها را مینویسد حتماً ❋ است و من آدم ❋ را می‌شناسم و من یک آدم ❋ ❋ هستم اگر میل دارد تا کارش را تمام کنم دیگر از این حرفهای بد ننویسد»، لبخندزنان؛ مجسمش کن، کاغذها و کتابها را ریخته پایین تخت‌خواب، بخاری را خاموش کرده به عجله و برگشته در گرمای ملحفه‌ها؛ چراغ و رادیو را خاموش کرده، فروتر خزیده زیر لحاف، چشمانش بسته، بیدار.

—شمیم بهار