با شب یکشنبه

سر خیابان، کنار آن‌های دیگر، راست می‌ایستادم و دست‌هایم را می‌کشیدم پایین که شانه‌ام نلرزد. یک روز لنگر خورد و کار را از دست دادم. یکی دیگر را به جایم بردند. من ماندم سر جایم تا کسی از دور بیاید صدایم کند. اول از دور نگاه‌نگاه می‌کردند و ما از لب جوی آب نیم‌خیز می‌شدیم. بخت کسی بلند بود که دستی از پشت‌سر بنشیند روی شانه‌اش: تو بیا. این خواب خوشی بود که کم پیش می‌آمد. چشمی از دور، از توی پارک، این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد و می‌آمد. به ما که رسید، بگو کجا بودم؟ نشسته بودم در کنار پل کوچکی که میان خیابان و پیاده‌رو بود، زانوی یارو نزدیک بود بخورد به چانه‌ام. از سر جایم تکان نخوردم. دستم زیر چانه‌ام بود و آرنجم روی زانویم. زانوی آن یارو چند انگشت دور از چانه‌ام مانده بود. رفت.

توی چشم‌هایم چیزی بود که پسم می‌زدند. سرم را پایین می‌گرفتم باز شانه‌ام می‌پرید. گاهی سر شانه‌هایمان را می‌گرفتند تکان‌تکان می‌دادند: این، آن، این‌یکی، آن‌یکی و تو، تو نه، آن‌یکی. من هرگز نفهمیدم کدام‌یکی بودم.

یک روز نماندم که کار به این و آن بکشد و پریدم توی نیسان‌بار. رسیدیم جلوی ساختمان نیمه‌کاره. راننده تا پیاده شد، آمد پیدایم کرد. بیخود سوار شده بودم. راست ایستادم جلویش و مشت راستم را کشیدم پایین تا شانه‌ام نلرزد. دلخور بود که چرا سوار شده بودم. گفتم من آن‌یکی بودم که خودتان گفتید.

—محمدرضا صفدری