شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

[فریده] همه‌ی هیجان‌ها را دیده بود. هیجان روی تختخواب فنری کهنه با روکش شله‌ی قرمز، روی دیوان جادار کنار دیوار که از تخت چوبی هم سخت‌تر بود، روی تخته‌‌‌پوست سفید بالای اتاق که از همه بدتر بود، پشم‌های سفید به همه‌جای لباس می‌چسبید، و حتا یک‌بار روی قالی خالی کف اتاق پذیرایی، لابه‌لای میز و صندلی راحتی‌ها و صندلی‌های لهستانی، بعدتر که گلیم رسم شده بود روی گلیم، روی گلیم سبز و گلیم خاکستری مات؛ هیجان در تاریکی تالار سینماها وقتی هنوز هیچ‌کس راه نیفتاده بود و وقتی دیگر همه راه افتاده بودند در چایخانه‌ها و بارها که گاهی حتا تاریک هم نبود، و در میهمانی‌ها، وقتی صاحبخانه خبر می‌کرد و آهنگ آهسته‌ای می‌گذاشت و چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، و در میهمانی همیشه لااقل چراغ یکی از اتاق‌های کناری روشن بود و کسی در چارچوبه‌ی در ایستاده بود؛ هیجان در اتاقی که پر از سروصدای زنگ در و تلفن و گریه‌ی بچه بود، اتاقی که دور از ساختمان اصلی ساکت بود اما حتا یک لیوان آب خوردن هم درش پیدا نمی‌شد، اتاقی که پر بود از کتاب و گرامافن و صفحه و شمایل‌های روی دیوار و چراغ‌هایی که در چشم میفتاد...

لذت لذت بود، و همه‌ی هیجان‌ها، مثل همه‌ی سقف‌ها، یک شکل بود؛ اما چرا با اعمال شاقه؟ و به عوض اعمال شاقه چرا نمی‌باید پول می‌گرفت؟ پول: راحتی یک اتاق مهمانخانه که می‌شد زنگ زد و دستور غذا داد و حمام کرد و فکر ملحفه‌ها نبود. فریده مزه‌اش را چشیده بود، گرچه صبح ناچار کسری پولش را داده بود؛ و پولی که به مرد قرض می‌دادیم جزو عاشقی بود و برنمی‌گشت، یا لااقل زود و به‌راحتی برنمی‌گشت. بااینهمه لذت شاید همیشه لذت نبود؛ و به عوض چیزهایی که نبود چرا نمی‌باید پول می‌گرفت.

حرف زدن با ما بی‌فایده بود چراکه ما هنوز دختربچه بودیم... اما عشق فقط برای مرد اول بود، اولین مرد واقعی، و وقتی می‌گذشت همه‌چیز می‌گذشت؛ و این به شرطی بود که پیش‌تر به وسوسه‌ی تخت‌خواب ثبت‌شده پیش عمه‌ها و خاله‌ها سست نشده بودیم، و به شرطی بود که همین بار اول جرئت گذشتن از نچ‌نچ و ترس دوروبری‌ها و اسم دخترهایی که همراه اسم مرد می‌آمد و خیال خواستگارهای دور را داشتیم چراکه بی‌شهامت نمی‌شد؛ وگرنه منتظر می‌نشستیم و ادبیات می‌خواندیم و نمی‌فهمدیم که پشت پیشانی مرد هیچ فکری نبود و باید در رختخواب باش بودیم تا بودیم؛ اما بعد، وقتی گذشته بود و امضاها، اگر به ناچار امضا می‌کردیم، تنها به امید بچه‌هایی بود که پیش‌تر می‌خواستیم و نداشتیم، وقتی گذشته بود و وقتی زندگی تمام بود و هیچ‌کس نمی‌دیدید که تمام بود، چه می‌ماند جز لذت که همه‌چیز نبود؛ و به عوض همه‌ی چیزهایی که نمانده بود چرا نمی‌باید پول می‌گرفت؟

—شمیم بهار

این قول را به من بده، فرزندم*

غیراخلاقی‌بودن دروغگویی در حمله‌ به حقیقت مقدس نهفته نیست. توسل به حقیقت به‌ندرت امتیاز ویژه‌ی جامعه‌ای محسوب می‌شود که اعضایش را به‌زور وادار به هر چه بهتر اعتراف‌کردن می‌کند تا به شکار آنان بپردازد. ناسزاوار است که غیرحقیقت کلی (universal untruth) بر حقیقت جزئی (particular truth) تاکید بورزد در همان حالی که بلافاصله آن را به ضد خود بدل می‌کند. با وجود این، در مورد دروغ چیزی مشمئزکننده وجود دارد و آگاهی از آن هر چند که با تازیانه‌ی باستانی، ملکه‌ی ذهن شود، هنوز چهره‌ی زندانبانان را آشکار می‌سازد. خطا در صداقت افراطی نهفته است. آدمی که دروغ می‌گوید شرمنده است، چراکه هر دروغ، به او پستی جهانی را می‌آموزد که در حالی‌ که او را وامی‌دارد تا برای زنده‌ماندن دروغ بگوید، بی‌درنگ آوازی در مدح وفاداری و صداقت می‌خواند.** این شرم، دروغگویی افرادی را که سرشت منظمتر و ظریفتری دارند برملا می‌کند. آنان این کار را به شیوه‌ای بد انجام می‌دهند، به‌نحوی که خود این کار حقیقتاً دروغ را به حمله‌ای اخلاقی به ضد دیگری بدل می‌کند؛ این امر دال بر حماقت آن دیگری می‌شود و بنابراین به ابزار بیان اهانت بدل می‌گردد. در بین کارپردازان خبره‌ی امروزی، مدتهاست که دروغ کارکرد صادقانه‌ی واژگون جلوه‌دادن واقعیت را از دست داده است. هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتماد ندارد، هر کس همه‌چیز را می‌‌داند. دروغها فقط برای این گفته می‌شوند که فرد به کسی بفهماند که نه به خود او نیازی دارد و نه به نظر مثبت او. دروغ که روزگاری ابزار لیبرالی ارتباط بود، امروزه به یکی از تکنیک‌های وقاحت بدل شده است که هر فرد را قادر می‌سازد به دور خود فضایی یخزده بگستراند تا بتواند در پناه آن رشد و نمو کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اشاره‌ای است به مصرعی از شعر شاعر رمانتیک، رابرت رابنیک (۱۸۰۵-۵۲)، «بیش از همه فرزندم وفادار باش و صادق و هرگز اجازه مده دروغ دهان تو را نجس کند.»
** اشاره به آوازی که موتسارت موسیقی آن را ساخته است.

—اخلاق صغیر، تئودور آدورنو، ترجمه‌ی هاله لاجوردی