نامه

این‌جا
در این اتاقِ روشنِ مهمانسرا
شادم که در کنارم دیگر تو نیستی.

دریایِ چشم‌انداز
از گوشواره‌هایت
آبی‌ترست
و جنگلش
موجِ زبرجدست
و پوستِ هوا
ترگونه است و تُرد
و پشتِ پنجره هر صبح
یک مرغِ دریایی.
تشویش نیست
و چشم‌هایت
از یاد می‌روند.

چون زورقی که دور می‌شود
هر لحظه از کناره‌ی تاریک
آرام
     سرد
          سبکبار ـــ
بی‌کشمکش
بی هیچ خون‌ریزی
هر چیزْ خوب و خرّم و خسته‌ست
و خواب می‌چسبد
تا صبح
که باز پشتِ پنجره پرهیبِ مرغ دریایی
چون سروِ بیدخورده‌ی آن پرده در «ایتاک» ـــ
شوخی‌ست!
شادم که در کنارم دیگر تو نیستی.

—حسن عالیزاده

همنوایی شبانه‌ی ارکسترِ چوبها

فقط باید حرف بزنم. حرف بزنم برای آنکه نترسم. حرف بزنم برای آنکه چیزی را احساس نکنم. هیچ‌چیز را. نه حرکتِ دستی را، نه عبورِ شکافنده‌ی تیغه‌ی تیزی را. باید یکسره حرف بزنم. مثلِ آن‌وقت‌ها که شب، یکّه و تنها، در بیابان می‌رفتم. آواز می‌خواندم که نترسم. آواز می‌خواندم که اگر جنّی راه بر من بست، گمان کنم این منم که راه به آواز می‌بندم. که اگر جنّی سر در پیِ من نهاد، گمان کنم این منم که سر در پیِ آواز نهاده‌ام. حالا باید حرف بزنم. خودش هم می‌داند تاریک که بشود دیگر نمی‌تواند با نگاهش مرا احاطه کند. تاریک که بشود حضورِ او هم باید از جنسِ حضورِ حرف بشود. تاریک که بشود او هم باید کسِ دیگری بشود. می‌دانم تاریک که بشود من هم تاریک می‌شوم.

—رضا قاسمی

از دفترخاطراتِ یک نظرباز

دل ورق‌ورقِ خویش پاره‌پاره کنم
که از این کتاب کسی فال عافیت کم دید
—کلیم کاشانی

در هر شهر
و در هر آرایشی
همیشه منم که در یک نگاه
به جایت می‌آورم
چه در تیشرت و شلوارِ جین
وقتی برای تاکسی
دست بالا می‌بری
چه در آن پیراهنِ پشت‌بازِ پُرستاره
وقتی در نورِ لوسترها می‌درخشی و
کمرگاهت بوی تانگو می‌دهد
زنِ دارچین‌پوستی هم
که شبی مه‌آلود در لاهور
برای یک خاک‌انداز آتش و
مشتی نمکِ دریایی
به درِ خانه‌ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعله‌ی لرزانش
چهره‌ات را تا گریبان روشن کرد
سال‌ها پشتِ آن پنجره
پت‌پت‌کنان می‌سوخت
و سرسرای آن خانه هرگز
از خیال لختِ خلخال‌هایت     خالی نشد.

بادبان شکسته
وقتی پهلو می‌گرفتم
در یکی از خواب‌های تعبیرشده‌ی هزارویک‌ شب
تو نوعروسِ تاجری دمشقی بودی
و مرواریدهای درخشانم به یک نگاهِ تو
خرمُهره شدند     در برابرِ چشمانم
و کشتی بادپیمایم دیگر
تخته‌پاره‌ای بیش نبود

چه رهگذرِ ماه‌منظرِ کوچه‌های سمرقند
چه ساقی شمشادقدِ میخانه‌ای در نیشابور
یا در پیشبندِ سپیدی
پشتِ پیشخانِ نوشخانه‌ای در لندن
سرِ صحبت را
هرکجا و هرچه بوده‌ای
همیشه من باز کرده‌ام
و نیمه‌شبان تنها
با زیبایی دردناکِ تو
به خانه رفته‌ام.

از دیدارهای مکرّرمان امّا
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه‌ام هر بار
در نظرت کمی آشناست
همین!؟

—عباس صفاری