بد نیستم، شما چطورید؟

هیچ‌یک از ما آنطور که دلش می‌خواسته نتوانسته است پوست‌کلفت شود. از ژیل که بپرسم: «چطوری؟» جواب می‌دهد: «می‌گذرد.» و من همه‌اش دلم می‌خواهد ازش بپرسم: «چه‌جور؟» ژیل، شیوه‌یِ گذراندنِ زندگی‌اش این است که از هیچ‌چیز تعجب نکند. اگر درباره‌یِ کسی با او حرف بزنیم او را می‌شناسد. اگر قصه‌ای بخواهیم برایش نقل کنیم جزئیاتی را که فقط خودش می‌داند به آن اضافه می‌کند. برنار سرمشقِ زندگی‌اش همینگوی است. برنار درباره‌یِ جنگ، درباره‌یِ گاوبازی، درباره‌یِ مشروباتِ الکلی، و به‌طورِ فرعی درباره‌یِ زن، چیزها می‌داند. وقتی‌که به سنِ مناسب برسد قصد دارد یک ریشِ توپی بگذارد و زمستان‌ها برای شکارِ اردکِ وحشی به مرداب‌هایِ یخ‌زده برود و اگر لازم باشد گلوله‌ای در کله‌یِ خود خالی کند و بی‌آنکه توضیحی در این‌باره بدهد از دنیایِ ما کنار بکشد. آنتوان، مرادش آقای تست است. شیوه‌یِ گذراندنِ زندگی‌اش این است که عواطفش را به‌ضربِ ریاضیات سرکوب کند و ابهام را با نیشترِ تشریح بشکافد. اما من، من دلم می‌خواست جان وین یا ویلیام هولدن بودم، یکی از آن لندهورهایِ بلغمیِ کم‌حرف که آرامشِ فیل را دارند و خونسردیِ ایرلندی را و آسودگیِ کانگورو را، از آنها که تپانچه‌شان را در لحظه‌یِ آخر درمی‌آورند ولی هیچ‌وقت تیرشان به خطا نمی‌رود و وقتی‌که سلاحشان را غلاف می‌کنند می‌گویند: «طفلک، تقصیرِ خودش بود.» (البته در فیلم‌هایِ دوبله اینطور می‌گویند.) از بختِ بد، وزنِ من فقط شصت کیلوست، موهایم دارد می‌ریزد و تپانچه هم که ندارم. دیگر از من گذشته است که بتوانم پوست‌کلفت شوم.

هیچ‌کدام از ما واقعاً پوست‌کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانیِ محتاطانه و درویشانه داریم که به‌میزانِ مساوی از محبت و بی‌اعتنایی تشکیل شده است، به‌اضافه‌یِ مقداری بدجنسی که روابطِ میانِ افراد را تحمل‌پذیر می‌سازد. از هم می‌پرسیم: «چطوری؟» و بی‌آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می‌دهیم: «بد نیستم.» نیکولا یک روز نقل می‌کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه‌ها یک مرغِ دریایی را گرفتند و با صابونِ مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین‌که پرنده رویِ دریا نشست، چون بال‌وپرش چربی نداشت، یکهو تویِ آب فرورفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می‌گفت که بی‌اعتنایی چربیِ روح است، مانع می‌شود که آدم غرق شود. وقتی‌که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می‌شویم. و همچنین به خودمان.

—کلود روا، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

به‌دزدی‌رفته‌ها

سرش را زیرِ لحاف کرد. امّا دنیا را دیگر غوغا و فریاد پُر کرده بود. باد صداهای مبهم و گمشده را از تهِ دنیا جمع می‌کرد و با خود می‌کشانْد. صدایِ تنهایی، صدایِ وحشت، صدایِ تاریکی، صدایِ قطره‌هایِ آب که در غارِ دوردستِ کوهسارها فروچکَد و مخلوقِ نیمه‌حیوانی را برَمانَد، صدایِ رعدی که درختانِ برق‌زده را بلرزانَد و گله‌هایِ انسانی را در هم انگیزد. صدایِ درنده‌ای که زیرِ آسمانِ ابرگرفته و تیره‌یِ شب درپیچد و آفریده‌یِ ترسیده‌ای را بگریزانَد ـــــ همه را باد از سینه‌یِ اعصارِ گذشته می‌کَنْد و با خود می‌کشانْد.

گویی سپاهِ گورکن‌ها با هم کلنگ بر زمین می‌کوبند؛ همچنان‌که هرچه مار و عقرب در دنیا است به عربده درآمده باشند؛ سُمِ هزار اسبِ تکاور رویِ جاده‌هایِ سختِ گردنه‌ها کوبیده می‌شد و در دلِ سنگستان‌های وحشی غریو می‌افکند. صدا زندگیِ او را می‌مکید. بی‌اختیار سرش را از زیرِ لحاف بیرون آورد، دندان‌هایش را که از رویِ لب برداشت، خونْ تند راه افتاد. به پنجره‌ای که رویِ مهتابی باز می‌شد، ناچار نگاه افکند. می‌شنید که گورکن‌ها کلنگ بر کاسه‌یِ سرش می‌کوبند تا مرده‌ها را در کله‌اش خاک کنند.

—ابراهیم گلستان