واژهی «دانشگاه» در زبان فارسی، پیش از هر چیز دیگری، بر مکانی دلالت دارد، بر جایی که جای دانش است. این واژه برای نامیدن نهادی ساخته شد که نام آن در بیشتر زبانهای اروپایی از ریشهای لاتینی میآید با معنایی متفاوت. در میانهی قرون وسطا، واژهی اونیورسیتاس بر هر کلی از اجزاء و به ویژه بر جمعی از افراد دلالت میکرد و، از جمله، در آغاز عبارتی به کار میرفت که معادل آن در فارسی «اجتماع استادان و شاگردان» است. بهتدریج، همین واژه بهتنهایی، و سپس مشتقهای متنوع آن در زبانهای مختلف اروپایی، بر نمونههای خاص اجتماعهایی از افراد مشغول به تدریس و تحصیل علم و، در نتیجه، بر نهاد عامی که بر پایهی آنها شکل گرفت اطلاق شدند. قبل از این نامگذاری، مراکز گوناگونی در اروپای مسیحی را که آموزش عالی در آنها انجام میگرفت با واژههای دیگری مینامیدند که معنایشان مدرسه بود، یعنی مکان درس، و اغلب با ذکر نوع مؤسسهای که مدرسه به آن وابسته بود کامل میشدند، چنانکه در ترکیبهای «مدرسهی صومعهای» یا «مدرسهی کلیسایی». در قرن یازدهم میلادی، شمار استادان و شاگردان در برخی شهرهای بزرگ اروپایی افزایشی چشمگیر یافت. بسیاری از اینان از شهر و یا کشور دیگری میآمدند و، بدون آنکه در صومعهای یا کلیسایی مستقر شوند، به دنبال درس دادن و درس گرفتن بودند. بعضی از جلسههای درس در منزل استاد یا در خوابگاه شاگردان برگزار میشد. در این وضع بیسابقه، استادان اختیار بیشتری در تنظیم دروس و شاگردان امکان بیشتری در انتخاب این و یا آن درس پیدا کردند. همچنین، گرچه همگی هنوز به نهادهای دینی مسیحی وابسته بودند، ولی بسیاری کشیش یا راهب نبودند و، چون وظایف آن روحانیان را نداشتند و مواجب آنان را نمیگرفتند، جایگاهی متمایز در جامعهی شهری یافتند. بااینحال، برای ادامهی کار و تثبیت این خودمختاری نسبی، نیاز به تشکلی داشتند که از سوی نهادهای دینی و دولتی بازشناخته شود. وضع این استادان و شاگردان همانند پیشهوران و کارآموزانی بود که، اگر به خدمت دائمی اربابی در نمیآمدند، تنها با عضویت در صنفی متشکل میتوانستند در شهرهای بزرگ به حرفهی خود و تعلیم و تمرین آن بپردازند. در هر شهر، آنچه اجتماع استادان و شاگردان نامیده شد صنف دانشگاهیان آن شهر بود، صنفی که پایههای دانشگاههای آینده را گذاشت.
یکی از نقاط عطف در روند شکلگیری آنچه امروز دانشگاه نامیده میشود را میتوان در سالهای ۱۲۲۹ تا ۱۲۳۱ میلادی در شهر پاریس پی گرفت. پیش از آن، از میانهی قرن یازدهم میلادی، شمار بزرگی از شاگردان از دیگر مناطق اروپا برای شرکت در درس استادان سرشناس به پاریس میآمدند. اجتماع استادان و شاگردان پاریس پیرامون سال ۱۱۵۰ تشکیل شد و شاه وقت فرانسه در سال ۱۲۰۰ و پاپ وقت در سال ۱۲۱۵ آن را به رسمیت شناختند. این پاپ بر اساسنامهای مهر تأیید گذاشت که نمایندگان اجتماع در آن ترتیب دروس و مدت و محتوای آنها، شرایط استادی و شاگردی در هر درس، و قواعد انضباط فردی و جمعی را تدوین کرده بودند. در این اساسنامه، عضویت در اجتماع بر پایهی سوگند متقابلی میان استادان و شاگردان تعریف شده بود که حمایت جمع از هر فرد را در صورت دادخواهی ممکن میکرد. جوازی که شاه صادر کرد به معنای تأمین حق آنان به سکونت و به اشتغال به تدریس و تحصیل در شهر پاریس بود و، بهویژه، بر این تأکید داشت که اعضای این اجتماع در حوزهی صلاحیت دستگاه قضایی وابسته به پاپ قرار میگرفتند و، بنابراین، صاحبمنصبان شهر حق فرمان به حبس و یا ضرب و جرح آنان را نداشتند، مگر با حکم آن دستگاه قضایی. این امتیاز مهمی بود برای مردان جوانی که هر سال پرشمارتر به پاریس میرسیدند و در یک محلهی محدود آن ساکن میشدند. این جوانان از گوشهوکنار اروپا میآمدند و، جز زبان لاتینی که هنگام درس و بحث به کار میبردند، زبانهای مادری و آدابورسوم خود را بههمراه میآوردند. همچنین، هر یک با توجه به تمول کموبیش خود، مسکنی مناسب را در آن محلهی مشخص توقع داشتند. اما چندان خانهنشین هم نبودند و بیشتر وقت آزادی را که داشتند اینجا و آنجا گرد هم میآمدند. همهی اینها به سروصدای فراوانی میانجامید و به برخورد مدام و گاه درگیری با دیگر ساکنان و با کاسبان شهر و دردسر برای صاحبمنصبان آن.
در ماه مارس سال ۱۲۲۹، در شب عید سالانهی آغاز پرهیز چهل روزهی مسیحیان، کارکنان و مشتریان مهمانسرایی در پاریس گروهی از شاگردان را، که بر سر قیمت آنچه خورده و نوشیده بودند هیاهویی به پا کرده بودند، به باد کتک گرفتند و از آنجا بیرون انداختند. صبح فردای آن شب، گروهی بزرگتر از شاگردان به محل درگیری بازگشتند و درب بستهی مهمانسرا را و هرچه را در آن بود شکستند و صاحب آن را هم کتک زدند. آشوب به کوچه و خیابان رسید و زدوخوردی همگانی به راه افتاد. عدهای از ساکنان و کاسبان محل به محکمهی کلیسا شکایت بردند. اما نایبالسلطنهی تازه بر تخت نشستهی فرانسه، پیش از آنکه به شکایتها رسیدگی شود، و از بیم آنکه این رسیدگی طول بکشد و یا به کیفر سختی نینجامد، قصد جزای فوری متهمان را کرد. مسئولان رسیدگی به شکایت هم، که میخواستند غائله هرچه زودتر پایان یابد، قضاوت بر چگونگی کیفر را به او سپردند. سربازان شاه که بر این کار گماشته شدند به شاگردان رحم نکردند و شمار بزرگی از آنان را کشتند، بیتوجه به اینکه کدامیک در آشوب شرکت کرده بود و کدامیک نه. وقایعنگاری گزارش داده است سربازان سیصد شاگرد را به ضرب خنجر از پا در آوردند و یا به رودخانهی سن انداختند. استادان شهر، که از این کشتار بر آشفته بودند، بیدرنگ دست از کار کشیدند و از نایبالسلطنه طلب عدالت کردند. چون پاسخی نگرفتند، در شورایی رای به تعلیق همهی دروس دادند و ازسرگیری آنها را تا اعادهی حقوق ازدسترفتهی شاگردانشان به تعویق انداختند. دو سال تمام هیچ درسی در شهر پاریس برگزار نشد. برخی از استادان و شاگردان به شهرهای دیگری در فرانسه یا در دیگر کشورها رفتند و آنجا به تدریس و تحصیل مشغول شدند. برخی هم ناچار به کار دیگری پرداختند. در این مدت، غیاب آنان سبب زیان به کسبوکار و آسیب به شهرت شهر هم شد. سرانجام، از پی رایزنیهای طولانی، ماجرا در ماه آوریل سال ۱۳۳۱ با دخالت پاپ وقت ختم شد. این پاپ در سند مکتوبی اهمیت حضور و فعالیت استادان و شاگردان در پاریس، لوازم خودمختاری آنان در ساماندهی به کار و زندگی دستهجمعی خود، و حقوق آنان را در مقام شاکی یا متهم در هر محکمهای تصریح کرد. این سند که در آغاز آن، برای دلجویی از معترضان، از پاریس با عبارت «مادر علوم» یاد شده بود در بایگانی واتیکان همین عنوان را گرفت.
سند «مادر علوم» رضایت دانشگاهیان را به بازگشت به کار خود در پاریس در پی داشت. دامنهی اختیاری که در این سند به صراحت به آنان برای نظارت بر دانشگاه داده شد از آنچه خودشان پیشتر در اساسنامهی نخستین فرض کرده بودند فراتر رفت. از جمله، اشارهای که در این سند به تدریس کتابهای مربوط به فلسفهی طبیعی شد اهمیت داشت. عمدهی آنچه در آن زمان فلسفهی طبیعی نامیده میشد متونی ارسطویی بودند که اروپاییان بهتازگی و پس از قرنها فراموشی بازیافته بودند و ترجمهی آنها را به زبان لاتینی آغاز کرده بودند. اما تدریس این متون به سرعت در بسیاری از اسقفنشینهای کاتولیک منع شده بود، از جمله در پاریس در سال ۱۲۱۰. بااینحال، چنانکه از شواهد تاریخی برمیآید، عدهای در پاریس به این متون توجه داشتند و بیسروصدا به مطالعه و تدریس آنها ادامه میدادند. در سند «مادر علوم» ذکر شد که، حتی اگر شورای اسقفان کتابی دربارهی فلسفهی طبیعی را منع کرده باشد، دانشگاهیان پاریس حق دارند به مطالعه و تدریس آن بپردازند و تصمیم به بررسی و پالودهسازی آن از شبهه و خطا هم با خودشان است. نکتهی مهمتر در این سند این بود که، نه تنها حقوق فردی مفروض دانشگاهیان در برابر مسئولان اجرای قانون یادآوری شدند، بلکه این حق جمعی هم اضافه شد که، اگر حقی از یکی از آنان پایمال شود، همگی در دفاع از آن یک نفر دست از کار بکشند. از جمله، به صراحت ذکر شد که در صورت قتل یا قطع عضوی از یک نفر از آنان، یا حبس یا اخذ جریمهای از یک نفر بدون حکمی معتبر، یا اجبار یک نفر به پرداخت هر مبلغ ناروایی، مثل رشوهای، یا تاوان قرض یا ضرری که جبران آن را عهدهدار نباشد، یا اجرت یا اجارهبهایی بیش از حد مقرر، در هر یک از این صورتها و اگر عدالت به سرعت اجرا نشد، دیگر دانشگاهیان حق دارند، تا زمانی که اعادهی حقوق آن یک نفر میسر شود، دانشگاه را تعطیل کنند. تاریخدانان اثر این ماجرا را به نتیجهی آن برای دانشگاه پاریس منتهی نمیدانند و در تبیین سیر تحول نهاد دانشگاه هم از تأثیر آن گواه میآورند. دانشگاهیانی که در آن دو سال هر جای دیگر رفته بودند و به هر کار دیگری درآمده بودند، علاوه بر دانستههایشان و شوقشان به دانستن، تجربهی نادری از همبستگی را به همراه خود برده بودند. آنچه هم هنگام بازگشت به دست آوردند نمونهای ماندنی از توفیق چنین جمع همبستهای شد. شک نیست که سیر تحول نهادی که امروز دانشگاه نامیده میشود پیش از آن آغاز شده بود و پس از آن ادامه یافته است و هرگز نه به یک شهر و یک کشور منحصر نشده است و نخواهد شد. اما به یقین، ماجرای آن دو سال گواهی است بر اینکه دانشگاه، پیش از آنکه جای دانش باشد، خانهی دانشگاهیان است. حرمت این خانه میشکند اگر اهل آن کرامت خود و همدیگر را پاس ندارند.
—لاله قدکپور، ۱۳۹۸
بازنشر از وبلاگ مهدی نسرین