۱ | هتل بیخوابی
دخمهی کوچکم را،
پنجرهاش رو به دیواری آجری،
دوست داشتم.
در اتاق همسایه پیانویی بود.
چند شب در ماه
پیرمرد لنگی میآمد مینواخت
«آسمان آبیام» را.
خانه امّا بیشتر ساکت بود
در هر اتاق عنکبوتی با پالتویی سنگین
میگرفت مگسش را با تاری
بافته از دود سیگار و رویا
اتاقی چنان سیاه که
نمیشد وقت اصلاح صورتت
چهرهات را در آینه ببینی.
ساعت پنج صبح، صدای پای بیکفشی در طبقهی بالا.
«کولی» کفبین است
با دکهای گوشهی خیابان
میرود بشاشد پس از شبی عشقورزی.
همچنین، گاهی، صدای گریهی کودکی
چنان نزدیک که
لحظهای پنداری
صدای گریهی خودم است.
۲ | آسمان پاییز
در روزگار مادرِ مادربزرگم
تنها با یک جاروی دستهبلند
میتوانستند به دیدار جاهایی که میخواهند بروند
و در آسمان دنبال غازها بگردند
ستارهها همهچیز را میدانند
و ما همهی تلاشمان را میکنیم ذهنشان را بخوانیم.
چنان دورند از ما
بهنجوایی باید دلخوش کنیم در حضورشان.
اوه سینتیا
برای سفر
ساعتی را بردار که عقربههایش افتاده باشد
و اتاقی برایم بگیر در هتل ابدیت
آنجا که زمان گویی، حالا و بعد، ایستاده است.
آسمان میگوید
عاشق گوشههای تاریک بیا
بنشین بر یکی از گوشههای تاریکم.
امشب در بشقاب بادامزمینی
صفرهای کوچک خوشمزه دارم.
۳ | اتاق سفید
آشکار دشوار است
اثباتش.
بیشتر پنهان را ترجیح میدهند.
من جزو اینها بودم.
به درختها گوش میدادم.
رازی داشتند آنها
نزدیک بود آشکار کنند برایم
و بعد نکردند
تابستان آمد
در خیابان من، هر درخت
شهرزاد خودش را داشت
شبهای من
جزئی از قصههای پریشانشان.
ما به خانههای تاریک پا میگذاشتیم
همیشه به خانههای تاریکتر، ساکت و متروک.
در طبقههای بالا
کسی بود با چشمهای بسته
ناباوری و ترس از او
بیخوابم میکرد.
زنی که همیشه سفید میپوشید
میگفت حقیقت سرد و صریح است
او از اتاقش بیرون نمیآمد.
خورشید اشاره کرد
بر یکی دو چیز زندهمانده:
شب طولانی کامل.
سادهترین چیزهای نه چندان آشکار.
آنها صدایی نداشتند
روز که مردم «محشر»ش میخوانند.
خدایان خود را به صورت سنجاقسری سیاه
با یک آینهدستی
بازمیشناسانند.
شانهای با یک دندانهی افتاده چطور؟
نه، این دیگر نه.
فقط چیزها آنطور که هستند
خیره و افتاده خاموش
در آن نور روشن.
و درختها در انتظار شب.
۴ | باشگاه نیمهشب
مالک این باشگاه شبانهی دربوداغون یکنفره تویی؟
جایی فقط با یک مشتری، یک مسئول بار؟
مردی که آب میبرد سر میزهای خالی
و شوهای بچهگانهی دخترپسند
فیلمهای سیاهوسفید با بازیگران مرده نمایش میدهد؟
دفترت طبقهی بالا، بالای چراغهای نئون
یا پاییندست در زیرزمین نمورِ پر موش؟
نکند متفکران روسی ریشو
رفقای خاموشت هستند؟
دربانی داری به اسم داستایوسکی
آیا امشب فومانچو میآید؟
میس امیلی دیکنسون چطور؟
گمانم حیاتی جاودانه داری، یا خود نگفته شک داری که نداری؟
سر همین است که تاس میریزی شبها
تا مدتها بعد بستهشدن کافه
در تاریکی؟