به شب آویخته مرغِ شباویز
مدامش کارِ رنجافزاست، چرخیدن.
اگر بیسود میچرخد
و گر از دستکارِ شب، درین تاریکجا، مطرود میچرخد.
به چشمش هر چه میچرخد ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ؛
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ؛
و جادههای خاموش ایستاده
که پاهای زنان و کودکان با آن گریزاناند،
چو فانوسِ نفسمرده
که در او روشنایی از قفایِ دود میچرخد.
ولی در باغ میگویند:
«به شب آویخته مرغِ شباویز
به پا، ز آویخته ماندن، بر این بامِ کبوداندود میچرخد.»
مرغ شباویز
سوگنمایش شاه ریچارد سوم
—ویلیام شکسپیر، ترجمهی م. ش. ادیبسلطانی
آینهگذرها
هنوزها
مرثیهای نجیب و آرام اینجا را پر کرده. صدای نی میآید. بوی برگِ بارانخورده. بوی هوا. رنگِ مهِ غروبزده. طعمِ شبهای دوشنبه و شنیدهام قبیلهای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ میشدند میرفتهاند سرِ قبرِ مردههاشان میرقصیدهاند. جایی در اعماقِ عمیقِ آفریقا... آنجا که برگ میپوشند و هی غروب میشود و هی غروب...
تو، شاید، از آنهایی که پشت در میایستند و لبخند میزنند... از آنها که از بین سنگها شمرده راه میروند و به سنگِ ترکخورده میرسند، روی زمینِ یخی مینشینند، کتابشان را باز میکنند و سیگاری روشن و بعد بلند میشوند میروند آن گوشهی تاریک و پشت در میایستند و لبخند میزنند. از آنها که من ندیدهام و نمیتوانم بنویسم... نمیتوانم بگویم چطور پشتِ در میایستند و لبخند میزنند... میایستند پشت در و لبخند میزنند... میایستند و لبخند میزنند پشت در لبخند میزنند... در میزنند و لبخند میزنند...
—صالح ادنانی
عشق سالهای سبز
و تن لذت دیگری نیز داشت. تن دختری را گرم میکردی و تنت را گرم میکرد و بوی بادام کوهی میگرفت و از لای لبان نمدارش نفس، گاه کوتاه و گاه لرزنده، اما پیوسته از درد و لذت گرم، بر چهرهات میخورد، و میفشردت و میفشردیش و بر شقیقهاش تارهای نرم مو نم داشت، و چشمهایش را میدیدی که بیحال میشود و خودت میرفتی و هنوز برنگشته میرفتی و باز میرفتی و برنمیگشتی و همچنان لرزان میرفتی، و بعد باز که میامدی انگار خورشید بودی برآمده از پشت کوههای شسته به ابرهای سرشار از نور، و بار اول که چشم گشودی، انگشتانت همچنان با گیسوانش بازی میکرد، و بوی شهوت شادت با بوی ساقههای سنبلههای شکسته درهم بود و آسمان اول شب از ستاره پر میشد، و موج لذت وسواس سرزنش از سینهی تو شسته بود، و دیگر مهم نبود که او را به زور به اینجا کشانده بودی و ترسانده بودیش که اگر با تو راه نیاید رسواش میکنی چون او، خسته از لذت، آهسته بر تو دست میکشید و میگفت دیگر با دیگران نخواهد رفت و همیشه با تو خواهد آمد و تو به شادمانی میدانستی که شرور بودهای که او را در بین بوسه دادنی به یک سرباز در پیچ کوچهای غافلگیر کرده بودی و بعد با ترساندن، چند روز ترساندن، امشب او را به اینجا این کشتزار گندم نزدیک شهر آوردی. باز در قعر کیف عمیقت خواهش دوباره میجوشید. میخواستی و میدانستی این خواهش مانند آن کشش پیش از این برای قامت خاموش موی سیاه چشم سیاهی نیست که اکنون از او دوری، دور افتادهای، چون جان تو اسیر نگاهش بود و این تن تو است که اکنون این دیگری را گرفته است. و پیروزی تنت اسارت روحت را در ذهن دور مینمود.
و این را رها کردی و دیگری آمد، و دیگری و دیگری آمد، و از شهری به شهر دیگری رفتی، و از سالی به سال و سال دیگری. و تنها گاهی یادی از او به ذهن میامد، دیگر نه درهم و همراه یاد تصویری در گوشهی دکان دوچرخهساز که راه جنگلی سایهداری بود.
—ابراهیم گلستان