چاه بابل

گفت: «نمی‌دانم باغِ بزرگِ انستیتو پاستورِ تهران را دیده‌اید یا نه. درختانِ سپیدارِ بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم که آنجا کار می‌کرد. این دوست با زنی شوهردار رابطه داشت. هر وقت که زن می‌آمد، بچه‌اش را هم می‌آورد. دوستم تفنگِ بادی داشت. زن را به دفترش هدایت می‌کرد، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسه‌ها برمی‌داشت، دستِ بچه را می‌گرفت و می‌آمد به باغ. کلاغ‌هایی را که روی شاخه‌هایِ سپیدارها نشسته بودند نشانش می‌داد و می‌گفت: این کلاغ‌ها را می‌بینی؟ همه‌اش مالِ توست! تا دلت می‌خواهد شکارشان کن. تفنگ را به بچه می‌داد و می‌آمد به دفترش، سراغِ زن. این دوست همیشه به من می‌گفت: اگر آن کلاغ‌ها فهمیدند برای چه کشته می‌شوند، تو هم می‌فهمی!»

—رضا قاسمی

جنین چشم

بر خطوط می‌دوند این چشم‌های به غایت زیبا که تو داری
این چشم‌ها که تو داری فقط
دویدنی دویدنِ خون در رگ
بر خطوط بر این خطوطِ مُعوج و پرتکرار.

از دور از دور دیوانه‌ی چشم‌های دوان تو خواهم بود
روانِ تو خواهم بود وقتی ز دور
رود دود می‌کند در چشم
پس چشمِ خیسِ تو خواهم بود چکنده بر خطوطْ خطوطْ تنِ زخمِ کاغذم.

بچک چنان تنِ شکسته‌ی باران بر این خطوط
ببار بر کفِ دستم تا تقدیر
دَوَد به خشکی رگ چون دود
دَوَد دود دَوَد دود                از برابرِ چشم چنان اسمِ اسم   چنان اسمِ اعظم.

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها

مد و مه

شب در نور ماه سحر می‌شد و کوه‌ها به ضرب اهرم پیوسته‌ی قطار از پشت پنجره می‌رفتند تا دشت صاف با بوی بوته‌ها و روشنی صبح باز شد، رسید.

     ـــــ انگار صبح شد؟
     ـــــ ما دیشب نخوابیدیم.

ما تا صبح پهلوی هم کنار پنجره بودیم. دیگر شب رفته بود و خلوت کم‌نور راهرو در آشکاری یک صبح گرم می‌پیوست. گفت «تا آفتاب درنیومده یه چرت خواب می‌چسبه.» گفتم «شب خوشی گذشت.» گفت «تا صبح حرف می‌زدیم.» گفتم «انگار سال‌ها ما دوست بوده‌ایم.»

خندید و گفت «شب‌ به‌خیر» که ناگهان دیگر در بازوانم بود؛ و گرمی نم نفسش بود با لغزندگی شور لب‌هایش، و مهره‌های تیره‌ی پشتش، و نرمی پر پستان، و این تب تمام تنش. این تب فرارونده‌ی گیرنده، با لحظه‌ای که حد زمانی نداشت، و می‌کشید، و آنگاه دستگیره را کشید که در باز شد، و تو رفتیم. در بوسه‌ای که طعم خون می‌داد، در نرمی حنایی موهایش گفت «امّا چقدر حرف می‌زنی!» در گفتن لب‌هایش به بینی و لبم می‌خورد. آن‌وقت من نفس کشیدم. او عطر کشت‌زار دروکرده را می‌داد.

گفتم «گفتی تا آفتاب درنیومده ـــــ» و باقی در بوسه‌ای که می‌غلتاند ناگفته ماند و غلتیدیم، و تخت تنگ بود، و از لای پرده نور می‌آمد، و قطار با ضربه‌ی مصر اهرم‌ها، با جنبش مداوم گهواره‌وار، و حس بودن در آن قطار، در ذهن، در لای پلک تنگ پر از سایه‌های سحر، در مایع نگاه که از قعر قلب می‌آمد وامی‌رفت، و حس هستی خواهنده‌‌ دهنده‌ نالنده‌ای که از لذت در زیر لرزه بود و می‌لرزید می‌لرزاند که ناگهان صدایی گفت «پتیاره، بسته دیگه، کولی! دس‌کم یواش صدا کن.»

و هر چه بود رفت، و دیگر نبود، و گیجی تهی‌شدن ناگهانی بود، و سر که گرداندم دیدم دختر، که کوچک بود، در نیم‌خیز خواب‌آلود، روی تخت بالایی، از ترس مات خیره به ما مانده است؛ و پیرزن از روی تخت خود پایین آمد رفت پرده را پس زد؛ و نور، نور مرده‌‌ی منفی اتاق را پر کرد ـــــ اتاق تنگ پر از ضربه‌ی صدای قطار، که همچنان می‌رفت، پر از غریبه‌بودن و بی‌رحمی و نگاه‌های نامعلوم نادیده که روی من می‌ریخت. از جا بلندشدن، و خود را آماده‌کردن برای رفتن آسان نبود.

و بعد گرم روز بود، و اهواز پشت سر افتاد، و در قطار دیگر چندان کسی نمانده بود، و من باز در راهرو کنار پنجره بودم. از دور دشت، خالی، تا زیر آسمان کشیده بود، و در آسمان غبار دم می‌کرد و هُرم هور که خشکیده بود می‌لرزید. و برکه‌های وهم با موج‌های جیوه‌وار در لای این فضای معلق که خاک بود می‌جوشید. یک بار یک زن، مانند لخته‌ای، از دور از میان هیچ به چشم آمد، تنها، که سوی هیچ کجا می‌رفت. و ضربه‌ی مداوم اهرم قطار را می‌برد.

—ابراهیم گلستان

انتظار

نه هیچ‌وقت نامه برایش آمد و نه حتا یک اطلاعیّه. ولی با امیدی مبهم همیشه یکی از بخش‌های روزنامه را می‌خواند. عصرها یکی از صندلی‌ها را دمِ در می‌گذاشت و به‌تأنی ماته‌اش را می‌نوشید، چشم‌ها دوخته بر پیچکی که دیوارِ ساختمانِ بلندِ بغلی را می‌پوشانْد. سال‌های تنهایی به او آموخته بود که در حافظه‌ی آدمی همه‌ی روزها گرایش دارند یکسان بنمایند، امّا یک روز نیست، حتا در زندان یا بیمارستان، که اسباب تعجب نباشد، که درست برخلافش شبکه‌ای از خُرده‌تعجب‌ها نداشته باشد. در دیگرِ دربه‌روی‌خود‌بستن‌ها تن به این وسوسه می‌داد که روزها و ساعت‌ها را بشمارد، امّا این دربه‌روی‌خود‌بستن متفاوت بود، چون‌ پایان نداشت ــــــــ

—خورخه لوئیس بورخس، م. طاهرنوکنده

کابوس‌نامه

[خرمن‌-جاْ خیس...
کفِ پاها (بیرنگِ پوست: نازک؛ رگ‌های نازک: آبی) نه که بسوزد...
پوکی نیست (ساقه‌های خشکِ زرد و کُلَش‌های تیز و خوشه‌های خشکیدهْ پوستِ نازکِ شفاف را سوزن می‌زند قدم بر آن که بگذاری، پوکی داردْ انگار پایت را به خیال پله‌ی نبوده‌ی آخر رها کنی و پا که از آن برداری، کُلَش‌های سَبُک جای خود بازمی‌روند...)، این خیسیِ جای پوکی است...
نیست و نبودنش...
«نیستنْ» «نبودن» نیست. تاریکی نبودِ نور است اما سایه نه. «نیستن» سایه است...
پدربزرگ ایستاده در طارمی، خرمن-جا خیسْ در باد...
بادْ برنخواهد داشت برگی از خَرمَنْ امشب...]

از عصر هی می‌گفتم «به محل عبور گوزن نزدیک شو»* و رعشه‌های بی‌خویشی... از عصر راه می‌رفتم و از بادام‌های روی میز برمی‌داشتم... از عصر یاد باپیر بودم که سال‌ها و سالها با آنکه می‌دانست خشکسالی تمام‌شدنی نیست، گندم می‌کاشت و هر پاییز می‌گفت خوابِ باران دیده است... نفسِ خنکی، شاید از زیرِ در، می‌آمد و خوشیِ خواب آنقدر کرختم کرده بود که پتو-برداشتن نمی‌توانستم... چشم که می‌بستم، می‌دیدم تنم از نورِ سردِ زردِ اتاق می‌لرزید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از نامه‌های یک دوست

«زبان، شاید خاصِ طبیعتش باشد، به حرکت بیشتر مایل است تا سکون، «فعل» امّا بی‌شک طبیعتش است، برای حرکت بیشتر داریم تا سکون. سکون یک‌جور «حالت» است، که مکمل حرکت است شاید، و «صفت» هم اینجاست که از فعل جدا می‌افتد اگر به کارش نگاه کنیم. فکر کنم از داستان‌های همینگوی بود ـــ یاد آبادان به‌خیر ـــ که این‌چیزها را، البته مبهم و شبح‌وار، فهمیده بودیم و بعدتر دیدم بیهقی مجلس که می‌بندد برای روایت، از قلعه‌ی مندیش تا طفلی حسنک، چطور این دو قطبِ البته نه متناقض را حواسش هست. دیدم زبان زجر می‌کشد اگر در «سکونِ» تمام بخواهی نگه‌ش بداری، بخواهی از آن کارِ یک «نقاشی» بکشی. ولی خب جهان هم که همیشه حرکت نیست، «حرکت» در داستان و روایت گاهی یک گولِ بزرگ است، ندیدن شرارتِ «زمان» است ـــ وقتی نمی‌گذرد. زمان وقتی بگذرد می‌توان فقط فعل نوشت، اگر بخواهی؛ وقتی نگذرد چی؟ ورز دادن زبان، اگر نه معنای متوسع که معنای لغت‌نامه‌ایِ «ورز دادن» را بگیری، اینجا افاقه نمی‌کند بلکه باید مدام جمله را ـــ یا هر واحد معنادهِ دیگر را، البته به‌ضرورت ـــ ایستانید، و مقطع کرد. این حرف را نباید به بریده‌بریده‌نویسیِ حماقت‌بار بازگرداند، نوشتن‌هایی که بیشتر حاصل نفس‌نفس زدن است، نه نفس نکشیدن. اگر نگاه کنی به مقدمه‌ی منوچهر بدیعی، بر ترجمه‌اش از «جاده‌ی فلاندر» کارِ «کلود سیمون»، یک مثال عالی‌ست از این حرف‌ها.

بگذریم. این کاری که فرستادی را، حرفِ سال‌ها پیش است، در خانه‌ی صاحبش دیده بودم! نقاش را مطمئنم می‌دانسته دارد چکار می‌کند، چندتا اتودِ ناتمامش را می‌توانی پیش دخترش ببینی؛ خریدارش را شک دارم بداند چه خریده، اگر از خانه ندزدیده باشد دمِ آخری. به رنگ‌ها و نوانسِ لبه‌ها و خطوط که نگاه کنی، زجرِ نقاش را می‌بینی که خواسته خلافِ‌ نقاشی برود، چنان که می‌گفتیم فلانی خواسته زبان را به وجه مخالف خودش نزدیک کند.»

—مانا روانبد