از زمزمه‌های اُریدیس

۱
از راهی که تو آمده‌ای پیچک‌ها می‌آیند و نمی‌روند

              کولی از سنگ‌های تابستان می‌ترسد
              از سنگ‌های تابستان

از راهی که تو آمده‌ای مرغ‌های عشق می‌آیند و نمی‌روند

              کولی از ماسه‌های زمستان می‌ترسد
              از ماسه‌های زمستان

از راهی که تو آمده‌ای
من
می‌آیم و
نمی‌روم.

۲
شب می‌گذرد
ترانه‌ها و دیوان‌ها
به سمتِ همیشه قدمی می‌کشند
امّا
من از میان مه برای شما
از پیوندِ سایه با خویش
                            می‌گویم
افسوس اینجا کلامِ خاکستری
              (زیبایی) را
              می‌گوید
              اینجا که از آب‌های راکد می‌نوشم و
              شنگ و لول
                            می‌افتم
              (صداها وزنی ندارند ای کوکب اتّفاقی!)
من گفتم: «می‌گویم تو فقط به دنبال صدا بیا
              مه
              ردّ چرخ را می‌روبد»
بعد از ما
رویاهامان زندگی می‌کنند
ترانه‌ها و سفینه‌ها...

۳
صبح است

اکنون کارِ که از دست خواهد شد؟

در دورها باد
سر شاخه‌ها را گاهی تکان گاهی عذاب خواهد داد
ـــ ای کوکبِ اتّفاقی که میانِ اتاق پرپر می‌شوی ـــ
سایه‌ها تو را خواهند ربود
(من از کجا این را می‌گویم؟
وقتی از خواب‌های کودکیم می‌آیی
این شب‌های هول را مپرس)

صبح است

در دورها باد
ماسه‌ها را...
جهانِ پشتِ جامِ شیشه را...

ـــ «کارِ که
         از دست خواهد شد؟»

ـــ «از دست خواهد شد؟»

۴
دوباره آسمانت را از من مگیر
بگذار پوستِ منوّر من
شکوه من باشد
اکنون که عشق
زیر آسمانی که مرا می‌رباید
چمن‌های صبح را می‌بافد
و تهدیدها مچاله می‌شوند و باز
دریاچه‌ها افلاک را می‌بلعند و باز
نفرت‌ها در تاریکی‌های رفته
                                          می‌میرند.

اما تو آسمانت را از من مگیر

اینجا من
پشت پنجره‌ی کوچک
هنوز می‌تابم.

—شاپور بنیاد

آن‌سوی سکو

قطار همیشه استعاره‌ی جدایی نیست
از صبحِ این شهر که پیاده‌روهایش
بوی زیتونِ کال و قهوه‌ی شب‌مانده می‌دهد
همان تعداد مسافر می‌بَرَد
که شامگاه بازمی‌آورَد.
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچه‌اش دستی
برای تو بیرون نمی‌آید.

قطارها     کِل‌کِل‌کنان
راه خودشان را می‌روند
باد در کُریدورهای ایستگاه
ساز خودش را می‌زند
و پاره‌ابری که بر بالهای پنبه‌ای
به سرعت از برابر دریچه‌ها می‌گریزد
هرگز به آشیانه نخواهد رسید.

روزی دو پاکت سیگار هم دود کنی
تنابنده‌ای نمی‌فهمد
بی‌بادبان به جایی رسیده‌ای
که همسفر دریا دلت باید
ضرب‌الاجل خودش را برساند.

مسافران رفته‌اند
و دستی که صاحبش را هرگز ندیده‌ای
دریچه‌ی گیشه را می‌بندد.
تو مانده‌ای و بر آن‌ سوی سکو
زنی کنار چمدانش
در بی‌حضوری تو ایستاده است
و دم‌به‌دم ساعتش را نگاه می‌کند.

—عباس صفاری

زمانِ بازیافته

باورم شده بود که خدمتکار هم‌اکنون پنجره‌ی روبه‌ساحل را باز کرده است و اینک هر چیزی مرا فرا می‌خواند تا از پله‌ها پایین بروم و در امتداد سدّ ساحلی در کنار دریایی برآمده با مد کامل قدمی بزنم. دستمال سفره‌ای که با آن داشتم دهانم را پاک می‌کردم، درست همان حالت آهارزدگی دستمال سفره‌ی دیگری را داشت که من در اولین روز ورودم به بالبک و در جلوِ دریچه‌ی اتاقم که به ساحل بازمی‌شد با دشواری تمام کوشیده بودم سروصورتم را با آن خشک کنم؛ و اینک در کتابخانه‌ی عمارت گرمانت از لابه‌لای همان دستمال سفره بود که اقیانوسی به رنگ آبی متمایل به سبز بالهای خود را، همانند دم طاووسی، به اطراف می‌گسترد، و من نه‌تنها از دیدن این رنگها، بلکه از حضور در آن لحظه لذت می‌بردم که آنها را پدید آورده بود؛ و این آن لحظه بود که تمام زندگیم به انتظاری دراز در راه آن مبدل شده بود؛ و من در بالبک به سبب خستگی مفرط و اندوه عمیق نتوانسته بودم بدان راه یابم؛ ولی اینک این‌چنین ناب و رهاشده از قالب اصلی خود و آزاد از کمبودهای دریافت بیرونی مرا از بهجت و سرور سرشار می‌کرد... دریافتم که در خلق اثر هنری که اینک احساس می‌کردم بدان بپردازم بی‌آن‌که طرح آن را آگاهانه در ذهن داشته باشم، بی‌شک، با دشواریهای بزرگ مواجه خواهم بود؛ چون می‌دانستم ناگزیر از آنم که بپذیرم تا هر جز از اجزای متوالی آن را بار دیگر با ماده‌ای متفاوت بازسازی کنم. ماده‌ای که برای بازسازی خاطراتی متناسب است که با دریا و ساحل سروکار دارد، البته، به کلی متفاوت است با ماده‌ای که به درد بازآفرینی یادهایی می‌خورد که با بعدازظهرهای ونیز گره خورده است؛ چه این یکی به ماده‌ای تازه نیاز دارد که از شفافیتی ویژه برخوردار باشد، و از طنینی خاص، و از تراکمی دیگر؛ و باید که تازه و گلرنگ نیز باشد؛ و تازه این‌همه متفاوت است با ماده‌ای که با آن بخواهی غروب ریوبِل را توصیف کنی؛ جایی که چون در اتاق ناهاخوری‌ای می‌نشستی که دریچه‌هایش به باغ باز می‌شد، آشکاره می‌دیدی که هرم گرما دارد از هم فرومی‌پاشد، دارد فرومی‌بارد، دارد می‌آید تا بر زمین بیارامد؛ و در همان حال می‌دیدی که دیوار گلپوش و رزپوش رستوران دارد با آخرین اشعه‌ی خورشید مغربی گر می‌گیرد؛ و واپسین آبرنگ نور روز همچنان در آسمان پا پس‌ می‌کشد. و من این‌همه را به سرعت در ذهن خود مرور کردم؛ و این‌همه را من بیشتر از آن جهت به سرعت به ذهن خود فراخوانده بودم که در میان آنها به جست‌وجوی راز آن نشاط و بهجت بپردازم که با چنین شخصیت شگرف و چنین اطمینان سمجی از شادیهای دیگر متمایز می‌ماند؛ و این جست‌وجویی بود که دنباله‌اش را پیش از آن رها کرده بودم. و اینک داشتم به آن راز، از رهگذر همسنجی همه‌ی این حالات و احساسات لذت‌بخش و در عین‌حال متفاوت، کم‌کم پی می‌بردم؛ چراکه می‌دیدم همه‌ی این حالات و احساسات در یک کیفیت خاص با هم مشترکند؛ و آن این بود که همگی طوری دریافت می‌شدند که گویی به‌ طور همزمان هم به لحظه‌ی حال تعلق دارند و هم به لحظه‌ای در گذشته‌ای دور؛ و به سبب همین کیفیت خاص و مشترک بود که می‌دیدم صدای برخورد قاشق با بشقاب کیک، و وضع نامسطح سنگ‌فرش گذرگاه، و طعم خاص کیکِ مادلین چنان گذشته و حال را در هم آمیخته است که دیگر نمی‌دانم خود در کدام زمان حضور دارم. و حقیقت آن است که موجودی که در من بود و خود نیز این حالت را دریافت کرده بود، خیلی زود به وجه مشترک میان آمیزش روزهای رفته با زمان حال راه برده بود؛ و آن وجه مشترک خصیصه‌ی برون‌زمانی آن بود؛ و آن موجود که در من بود موجودی بود که تنها هنگامی متجلی می‌شد که، به واسطه‌ی اتحاد میان حال و گذشته، درمی‌یافت که در تنها فضایی قرار گرفته است که در آن می‌تواند هم وجود داشته باشد و هم از کنه و ذات اشیا لذت برد؛ و آن فضا، البته، فضایی است بیرون از زمان.

—مارسل پروست، ترجمه‌ی علی‌محمد حق‌شناس

بریده‌ی مکالمات

سل را پیش خود این‌گونه می‌توانی مجسم کنی: در وسطْ سنگی تراش‌خورده، در دو طرفش دو ارّه. جز این همه‌چیز خشک است: سرفه‌ی خشک [طرح].
آیا حنجره‌ام برای این این‌قدر می‌سوزد که ساعت‌هاست از آن هیچ کاری نکشیده‌ام؟ همیشه دلم می‌خواهد خودم را سرزنش کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی آب. این قرص‌ها مانند خرده‌های شیشه در بزاق گیر می‌کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر می‌کنم چطور زمانی جرئت می‌کردم یک جرعه‌ی بزرگ آب بنوشم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
به‌خصوص دوست دارم از گل‌های شقایق پُرپَر مواظبت کنم. آخر آن‌ها خیلی لطیف‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک دقیقه وقت داری؟ اگر فرصت هست لطف کن آرام آبی روی این شقایق‌ها بپاش.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
و در این شرایط، اگر اصلاً خوب‌شدنی در کار باشد، هفته‌ها طول می‌کشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک پیشنهاد خوب: یک تکه لیمو بینداز در شراب.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفته‌ی دیگر هم می‌توانم طاقت بیارم. البته امیدوارم. دیگر چه فرقی می‌کند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا درد می‌تواند موقتاً ساکت شود؟ منظورم برای مدتی نسبتاً طولانی است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
مواظب باش توی صورتت سرفه نکنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
ترس و باز هم ترس.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
این‌قدر که با من خوش‌رفتاری می‌کنید برایم دردآور است. اقلاً بیمارستان همینش خوب است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
بگذارید بد بد بماند واِلّا بدتر خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر می‌کنی چند سال می‌توانی طاقت بیاوری؟ و من تا کی می‌توانم صبر تو را تحمل کنم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
می‌دانی، دریاچه به هیچ جا راه ندارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور می‌توانیم مدت‌ها بدون آز سر کنیم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
دستت را بر پیشانی‌ام بگذار تا به من قوت قلب بدهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا در بیمارستان، یک‌بار هم که شده، آبجو را امتحان نکردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
و بی‌آن‌که دیگر بتوانیم کاری کنیم امید هم نقش بر آب می‌شود.*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ظاهراً این آخرین جمله‌ای است که از کافکا باقی مانده است، جمله‌ای که پس از رفتن پزشک نوشت و دو روز بعد درگذشت.

—فرانتس کافکا، ترجمه‌ی احمد اخوت

نابودی ناب

۱
اتوبوس از تنگه می‌گذرد و دشت باز می‌شود، پهن می‌شود، گسترده می‌شود، نابود می‌شود و بعد شهر که از دور مثل یک منحنیِ محو در افق اتفاق دارد، مثلِ منحنیِ نامنظمِ یک لرزه‌نگار دیدار می‌آید...

۲
گفتم برویم پاییز را از خیابان ببینیم، در کوچه‌های ابری که برگ دانشِ مبهمی دارد، میل دارد تا برنگردد پشت سر چیزی بردارد، میل ندارد که برنگردد حتی. کوچه بدونِ درخت بود، برگ‌ها در هوا انتشار داشتند، و یک برگ، برگی کوچک که از فرطِ زردی به سبکی رسیده بود، روی صندوق متروکه‌ی پست، برداشتم...

۳
«خطوط انتقال برق، عزیز، وقتی به هم می‌رسند، وقتی به یک منطقه جمع‌اند، باد صدای سوت دارد، سوت می‌زنند این دکل‌ها، سیم‌ها از تنهایی سوت می‌زنند تا بمیرند. اینجا چون همه جمع‌اند می‌شنویم، وگرنه مدام ضجه می‌زنند، صدایشان را رادیو می‌شوند، تنهایی‌شان را رادیو می‌فهمد، ما هم وقتی جمع‌ایم سوت و جیغ می‌زنیم، چس‌ناله داریم، وقتی تنهاییم سوت زدنمان را کسی نیست، با یک چیزی ورمی‌رویم لابد، با خودمان، گذشته، کلمه، صدا یا هر چیزی. عزیزِ من، حرف یک روز و دو روز نیست، ش. مقربین وقتی می‌نویسد «این شعرها سوت زدن کودکی‌ست در تاریکی» حرفِ این دو سه سال نیست، حرفِ یک عمر است، سال‌ها در ترسِ خانه و تاریکی و تنهایی به سوتِ سیاهی گوش دادن است، فلاکس چایی را بردار و گوش کن، این صدای کودکی‌ ماست، صدای روز و شب‌هایی که در رحم سکونتِ لابدی داشتیم، خلا، بیابان همین صدا را دارد، خانه‌ی خالی وقتی از بیرون که بیایی، لامپ را روشن کنی و کسی منتظرت نباشد، سیاهی منتظر منتشر باشد، فلاکس را هم ــــ اگر در سیاهی به گوش بچسبانی ــــ درونِ زنی را داری، درونِ زنی را داری می‌شنوی. مرا ببخش...»*

۴
باید نم‌نم پیاده شوم، بروم دست‌و‌رویی بشویم، هوای ابری را، زردیِ منتظر در هوا را،‌ و بعد بروم. بعدش مهم نیست، تا اینجا مهم بود که ردیفِ درختان از روبه‌رو بیایند و خط شوند و بروند، باز پشت سر برای همیشه گسترده بماند، نابود بماند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پرِ هوا ـــــ از دفترِ رسّ؛ برای فلیسیتی


—مانا روانبد