سیرسیرک

کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
حواس آدم را پرت می‌کند
صدای این حشره، سیرسیرک.
مگر چه مرگش هست؟
نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
ته حیاط، سپیدارها بلند، همتراز
نسیمِ کم‌نفسی نیز برگ‌ها را می‌لرزاند.
ته حیاط‌های قدیمی سپیدار می‌کاشتند
حفاظِ خانه بود از نگاهِ غریبه
و یا نشان خاستگاه، و یا دیدگاهِ روستایی؟
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
شدآمدی که ندارید پس چرا نگرانید؟
بریده‌اید پای همه قوم‌وخویش‌ها را
نمی‌شود تک‌وتنها درین سرای درندشت...
ولی عجب سرِ ناترسی.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
نه! بوی یاس‌های زردِ رونده‌ست
و نور سرخ عصر پشتِ سپیدارها و دلواپس.
همین‌که شب بشود قطع می‌شود قطعاً
صدای این حشره، سیرسیرک.
نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.
هنور نور نکِ شاخه‌هاست سوسوزن.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
نمی‌شود زیبایی همیشه رو به نور بچرخد
دمی نسیم نفسگیر یاس‌های خزنده
و چشم‌ها که خیره می‌شوند به تاریکی.
کمی به نور بچرخید!
                                شد:

—حسن عالیزاده

با شب یکشنبه

سر خیابان، کنار آن‌های دیگر، راست می‌ایستادم و دست‌هایم را می‌کشیدم پایین که شانه‌ام نلرزد. یک روز لنگر خورد و کار را از دست دادم. یکی دیگر را به جایم بردند. من ماندم سر جایم تا کسی از دور بیاید صدایم کند. اول از دور نگاه‌نگاه می‌کردند و ما از لب جوی آب نیم‌خیز می‌شدیم. بخت کسی بلند بود که دستی از پشت‌سر بنشیند روی شانه‌اش: تو بیا. این خواب خوشی بود که کم پیش می‌آمد. چشمی از دور، از توی پارک، این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد و می‌آمد. به ما که رسید، بگو کجا بودم؟ نشسته بودم در کنار پل کوچکی که میان خیابان و پیاده‌رو بود، زانوی یارو نزدیک بود بخورد به چانه‌ام. از سر جایم تکان نخوردم. دستم زیر چانه‌ام بود و آرنجم روی زانویم. زانوی آن یارو چند انگشت دور از چانه‌ام مانده بود. رفت.

توی چشم‌هایم چیزی بود که پسم می‌زدند. سرم را پایین می‌گرفتم باز شانه‌ام می‌پرید. گاهی سر شانه‌هایمان را می‌گرفتند تکان‌تکان می‌دادند: این، آن، این‌یکی، آن‌یکی و تو، تو نه، آن‌یکی. من هرگز نفهمیدم کدام‌یکی بودم.

یک روز نماندم که کار به این و آن بکشد و پریدم توی نیسان‌بار. رسیدیم جلوی ساختمان نیمه‌کاره. راننده تا پیاده شد، آمد پیدایم کرد. بیخود سوار شده بودم. راست ایستادم جلویش و مشت راستم را کشیدم پایین تا شانه‌ام نلرزد. دلخور بود که چرا سوار شده بودم. گفتم من آن‌یکی بودم که خودتان گفتید.

—محمدرضا صفدری

از زمزمه‌های اُریدیس

۱
از راهی که تو آمده‌ای پیچک‌ها می‌آیند و نمی‌روند

              کولی از سنگ‌های تابستان می‌ترسد
              از سنگ‌های تابستان

از راهی که تو آمده‌ای مرغ‌های عشق می‌آیند و نمی‌روند

              کولی از ماسه‌های زمستان می‌ترسد
              از ماسه‌های زمستان

از راهی که تو آمده‌ای
من
می‌آیم و
نمی‌روم.

۲
شب می‌گذرد
ترانه‌ها و دیوان‌ها
به سمتِ همیشه قدمی می‌کشند
امّا
من از میان مه برای شما
از پیوندِ سایه با خویش
                            می‌گویم
افسوس اینجا کلامِ خاکستری
              (زیبایی) را
              می‌گوید
              اینجا که از آب‌های راکد می‌نوشم و
              شنگ و لول
                            می‌افتم
              (صداها وزنی ندارند ای کوکب اتّفاقی!)
من گفتم: «می‌گویم تو فقط به دنبال صدا بیا
              مه
              ردّ چرخ را می‌روبد»
بعد از ما
رویاهامان زندگی می‌کنند
ترانه‌ها و سفینه‌ها...

۳
صبح است

اکنون کارِ که از دست خواهد شد؟

در دورها باد
سر شاخه‌ها را گاهی تکان گاهی عذاب خواهد داد
ـــ ای کوکبِ اتّفاقی که میانِ اتاق پرپر می‌شوی ـــ
سایه‌ها تو را خواهند ربود
(من از کجا این را می‌گویم؟
وقتی از خواب‌های کودکیم می‌آیی
این شب‌های هول را مپرس)

صبح است

در دورها باد
ماسه‌ها را...
جهانِ پشتِ جامِ شیشه را...

ـــ «کارِ که
         از دست خواهد شد؟»

ـــ «از دست خواهد شد؟»

۴
دوباره آسمانت را از من مگیر
بگذار پوستِ منوّر من
شکوه من باشد
اکنون که عشق
زیر آسمانی که مرا می‌رباید
چمن‌های صبح را می‌بافد
و تهدیدها مچاله می‌شوند و باز
دریاچه‌ها افلاک را می‌بلعند و باز
نفرت‌ها در تاریکی‌های رفته
                                          می‌میرند.

اما تو آسمانت را از من مگیر

اینجا من
پشت پنجره‌ی کوچک
هنوز می‌تابم.

—شاپور بنیاد

آن‌سوی سکو

قطار همیشه استعاره‌ی جدایی نیست
از صبحِ این شهر که پیاده‌روهایش
بوی زیتونِ کال و قهوه‌ی شب‌مانده می‌دهد
همان تعداد مسافر می‌بَرَد
که شامگاه بازمی‌آورَد.
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچه‌اش دستی
برای تو بیرون نمی‌آید.

قطارها     کِل‌کِل‌کنان
راه خودشان را می‌روند
باد در کُریدورهای ایستگاه
ساز خودش را می‌زند
و پاره‌ابری که بر بالهای پنبه‌ای
به سرعت از برابر دریچه‌ها می‌گریزد
هرگز به آشیانه نخواهد رسید.

روزی دو پاکت سیگار هم دود کنی
تنابنده‌ای نمی‌فهمد
بی‌بادبان به جایی رسیده‌ای
که همسفر دریا دلت باید
ضرب‌الاجل خودش را برساند.

مسافران رفته‌اند
و دستی که صاحبش را هرگز ندیده‌ای
دریچه‌ی گیشه را می‌بندد.
تو مانده‌ای و بر آن‌ سوی سکو
زنی کنار چمدانش
در بی‌حضوری تو ایستاده است
و دم‌به‌دم ساعتش را نگاه می‌کند.

—عباس صفاری

زمانِ بازیافته

باورم شده بود که خدمتکار هم‌اکنون پنجره‌ی روبه‌ساحل را باز کرده است و اینک هر چیزی مرا فرا می‌خواند تا از پله‌ها پایین بروم و در امتداد سدّ ساحلی در کنار دریایی برآمده با مد کامل قدمی بزنم. دستمال سفره‌ای که با آن داشتم دهانم را پاک می‌کردم، درست همان حالت آهارزدگی دستمال سفره‌ی دیگری را داشت که من در اولین روز ورودم به بالبک و در جلوِ دریچه‌ی اتاقم که به ساحل بازمی‌شد با دشواری تمام کوشیده بودم سروصورتم را با آن خشک کنم؛ و اینک در کتابخانه‌ی عمارت گرمانت از لابه‌لای همان دستمال سفره بود که اقیانوسی به رنگ آبی متمایل به سبز بالهای خود را، همانند دم طاووسی، به اطراف می‌گسترد، و من نه‌تنها از دیدن این رنگها، بلکه از حضور در آن لحظه لذت می‌بردم که آنها را پدید آورده بود؛ و این آن لحظه بود که تمام زندگیم به انتظاری دراز در راه آن مبدل شده بود؛ و من در بالبک به سبب خستگی مفرط و اندوه عمیق نتوانسته بودم بدان راه یابم؛ ولی اینک این‌چنین ناب و رهاشده از قالب اصلی خود و آزاد از کمبودهای دریافت بیرونی مرا از بهجت و سرور سرشار می‌کرد... دریافتم که در خلق اثر هنری که اینک احساس می‌کردم بدان بپردازم بی‌آن‌که طرح آن را آگاهانه در ذهن داشته باشم، بی‌شک، با دشواریهای بزرگ مواجه خواهم بود؛ چون می‌دانستم ناگزیر از آنم که بپذیرم تا هر جز از اجزای متوالی آن را بار دیگر با ماده‌ای متفاوت بازسازی کنم. ماده‌ای که برای بازسازی خاطراتی متناسب است که با دریا و ساحل سروکار دارد، البته، به کلی متفاوت است با ماده‌ای که به درد بازآفرینی یادهایی می‌خورد که با بعدازظهرهای ونیز گره خورده است؛ چه این یکی به ماده‌ای تازه نیاز دارد که از شفافیتی ویژه برخوردار باشد، و از طنینی خاص، و از تراکمی دیگر؛ و باید که تازه و گلرنگ نیز باشد؛ و تازه این‌همه متفاوت است با ماده‌ای که با آن بخواهی غروب ریوبِل را توصیف کنی؛ جایی که چون در اتاق ناهاخوری‌ای می‌نشستی که دریچه‌هایش به باغ باز می‌شد، آشکاره می‌دیدی که هرم گرما دارد از هم فرومی‌پاشد، دارد فرومی‌بارد، دارد می‌آید تا بر زمین بیارامد؛ و در همان حال می‌دیدی که دیوار گلپوش و رزپوش رستوران دارد با آخرین اشعه‌ی خورشید مغربی گر می‌گیرد؛ و واپسین آبرنگ نور روز همچنان در آسمان پا پس‌ می‌کشد. و من این‌همه را به سرعت در ذهن خود مرور کردم؛ و این‌همه را من بیشتر از آن جهت به سرعت به ذهن خود فراخوانده بودم که در میان آنها به جست‌وجوی راز آن نشاط و بهجت بپردازم که با چنین شخصیت شگرف و چنین اطمینان سمجی از شادیهای دیگر متمایز می‌ماند؛ و این جست‌وجویی بود که دنباله‌اش را پیش از آن رها کرده بودم. و اینک داشتم به آن راز، از رهگذر همسنجی همه‌ی این حالات و احساسات لذت‌بخش و در عین‌حال متفاوت، کم‌کم پی می‌بردم؛ چراکه می‌دیدم همه‌ی این حالات و احساسات در یک کیفیت خاص با هم مشترکند؛ و آن این بود که همگی طوری دریافت می‌شدند که گویی به‌ طور همزمان هم به لحظه‌ی حال تعلق دارند و هم به لحظه‌ای در گذشته‌ای دور؛ و به سبب همین کیفیت خاص و مشترک بود که می‌دیدم صدای برخورد قاشق با بشقاب کیک، و وضع نامسطح سنگ‌فرش گذرگاه، و طعم خاص کیکِ مادلین چنان گذشته و حال را در هم آمیخته است که دیگر نمی‌دانم خود در کدام زمان حضور دارم. و حقیقت آن است که موجودی که در من بود و خود نیز این حالت را دریافت کرده بود، خیلی زود به وجه مشترک میان آمیزش روزهای رفته با زمان حال راه برده بود؛ و آن وجه مشترک خصیصه‌ی برون‌زمانی آن بود؛ و آن موجود که در من بود موجودی بود که تنها هنگامی متجلی می‌شد که، به واسطه‌ی اتحاد میان حال و گذشته، درمی‌یافت که در تنها فضایی قرار گرفته است که در آن می‌تواند هم وجود داشته باشد و هم از کنه و ذات اشیا لذت برد؛ و آن فضا، البته، فضایی است بیرون از زمان.

—مارسل پروست، ترجمه‌ی علی‌محمد حق‌شناس