مرگ قسطی

آه! وحشتناک است جداً... هر چقدر هم که آدم جوان باشد... وقتی اوّل‌بار متوجه می‌شود که توی راه خیلی‌ها را از دست می‌دهد... رفقایی که آدم دیگر نمی‌بیند... هیچ‌وقت هیچ‌وقت... مثل خواب تمام شده‌اند و رفته‌اند... تمام... غیب... که خود آدم هم یک روز غیبش می‌زند... شاید خیلی بعد... امّا به‌هرحال، ناچار... با همه‌ی سیلاب هولناک چیزها و آدم‌ها... روزها... شکل‌هایی که می‌گذرند... هیچ‌وقت وانمی‌ایستند... همه‌ی عوضی‌ها، آس‌وپاس‌ها، فضول‌ها، همه‌ی بنده‌خداهایی که زیر طاقی‌ها ول می‌گردند، با عینک، با چتر، با سگ‌توله‌های قلاده‌به‌گردن... همه‌شان، دیگر نمی‌بینی‌شان... دارند رد می‌شوند و می‌روند... توی خواب‌ و رویا-اند با بقیه... با هم‌اند... بزودی تمام می‌شوند... غم‌انگیزست واقعاً... نفرت‌انگیز!... آدم‌های بی‌گناهی که از جلوی ویترین‌ها رد می‌شدند... یکدفعه بی‌اختیار دلم می‌خواست کار عجیبی بکنم... تن خودم از وحشت به لرزه می‌افتاد از این‌که بالاخره بدوم و بپرم سرشان... جلوی‌شان بایستم... که حرکت نکنند... یخه‌ی کت‌شان را بگیرم... فکر احمقانه‌ای بود البته... امّا... نگه‌شان دارم... که دیگر از جا جُم نخورند!... همان‌جا، دیگر ثابت بمانند... بی‌حرکت، همیشه!... دیگر نبینی که می‌روند و پیداشان نمی‌شود.

—لویی فردینان سلین، مهدی سحابی

سیرسیرک

کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
حواس آدم را پرت می‌کند
صدای این حشره، سیرسیرک.
مگر چه مرگش هست؟
نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
ته حیاط، سپیدارها بلند، همتراز
نسیمِ کم‌نفسی نیز برگ‌ها را می‌لرزاند.
ته حیاط‌های قدیمی سپیدار می‌کاشتند
حفاظِ خانه بود از نگاهِ غریبه
و یا نشان خاستگاه، و یا دیدگاهِ روستایی؟
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
شدآمدی که ندارید پس چرا نگرانید؟
بریده‌اید پای همه قوم‌وخویش‌ها را
نمی‌شود تک‌وتنها درین سرای درندشت...
ولی عجب سرِ ناترسی.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
نه! بوی یاس‌های زردِ رونده‌ست
و نور سرخ عصر پشتِ سپیدارها و دلواپس.
همین‌که شب بشود قطع می‌شود قطعاً
صدای این حشره، سیرسیرک.
نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.
هنور نور نکِ شاخه‌هاست سوسوزن.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
نمی‌شود زیبایی همیشه رو به نور بچرخد
دمی نسیم نفسگیر یاس‌های خزنده
و چشم‌ها که خیره می‌شوند به تاریکی.
کمی به نور بچرخید!
                                شد:

—حسن عالیزاده

با شب یکشنبه

سر خیابان، کنار آن‌های دیگر، راست می‌ایستادم و دست‌هایم را می‌کشیدم پایین که شانه‌ام نلرزد. یک روز لنگر خورد و کار را از دست دادم. یکی دیگر را به جایم بردند. من ماندم سر جایم تا کسی از دور بیاید صدایم کند. اول از دور نگاه‌نگاه می‌کردند و ما از لب جوی آب نیم‌خیز می‌شدیم. بخت کسی بلند بود که دستی از پشت‌سر بنشیند روی شانه‌اش: تو بیا. این خواب خوشی بود که کم پیش می‌آمد. چشمی از دور، از توی پارک، این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد و می‌آمد. به ما که رسید، بگو کجا بودم؟ نشسته بودم در کنار پل کوچکی که میان خیابان و پیاده‌رو بود، زانوی یارو نزدیک بود بخورد به چانه‌ام. از سر جایم تکان نخوردم. دستم زیر چانه‌ام بود و آرنجم روی زانویم. زانوی آن یارو چند انگشت دور از چانه‌ام مانده بود. رفت.

توی چشم‌هایم چیزی بود که پسم می‌زدند. سرم را پایین می‌گرفتم باز شانه‌ام می‌پرید. گاهی سر شانه‌هایمان را می‌گرفتند تکان‌تکان می‌دادند: این، آن، این‌یکی، آن‌یکی و تو، تو نه، آن‌یکی. من هرگز نفهمیدم کدام‌یکی بودم.

یک روز نماندم که کار به این و آن بکشد و پریدم توی نیسان‌بار. رسیدیم جلوی ساختمان نیمه‌کاره. راننده تا پیاده شد، آمد پیدایم کرد. بیخود سوار شده بودم. راست ایستادم جلویش و مشت راستم را کشیدم پایین تا شانه‌ام نلرزد. دلخور بود که چرا سوار شده بودم. گفتم من آن‌یکی بودم که خودتان گفتید.

—محمدرضا صفدری

از زمزمه‌های اُریدیس

۱
از راهی که تو آمده‌ای پیچک‌ها می‌آیند و نمی‌روند

              کولی از سنگ‌های تابستان می‌ترسد
              از سنگ‌های تابستان

از راهی که تو آمده‌ای مرغ‌های عشق می‌آیند و نمی‌روند

              کولی از ماسه‌های زمستان می‌ترسد
              از ماسه‌های زمستان

از راهی که تو آمده‌ای
من
می‌آیم و
نمی‌روم.

۲
شب می‌گذرد
ترانه‌ها و دیوان‌ها
به سمتِ همیشه قدمی می‌کشند
امّا
من از میان مه برای شما
از پیوندِ سایه با خویش
                            می‌گویم
افسوس اینجا کلامِ خاکستری
              (زیبایی) را
              می‌گوید
              اینجا که از آب‌های راکد می‌نوشم و
              شنگ و لول
                            می‌افتم
              (صداها وزنی ندارند ای کوکب اتّفاقی!)
من گفتم: «می‌گویم تو فقط به دنبال صدا بیا
              مه
              ردّ چرخ را می‌روبد»
بعد از ما
رویاهامان زندگی می‌کنند
ترانه‌ها و سفینه‌ها...

۳
صبح است

اکنون کارِ که از دست خواهد شد؟

در دورها باد
سر شاخه‌ها را گاهی تکان گاهی عذاب خواهد داد
ـــ ای کوکبِ اتّفاقی که میانِ اتاق پرپر می‌شوی ـــ
سایه‌ها تو را خواهند ربود
(من از کجا این را می‌گویم؟
وقتی از خواب‌های کودکیم می‌آیی
این شب‌های هول را مپرس)

صبح است

در دورها باد
ماسه‌ها را...
جهانِ پشتِ جامِ شیشه را...

ـــ «کارِ که
         از دست خواهد شد؟»

ـــ «از دست خواهد شد؟»

۴
دوباره آسمانت را از من مگیر
بگذار پوستِ منوّر من
شکوه من باشد
اکنون که عشق
زیر آسمانی که مرا می‌رباید
چمن‌های صبح را می‌بافد
و تهدیدها مچاله می‌شوند و باز
دریاچه‌ها افلاک را می‌بلعند و باز
نفرت‌ها در تاریکی‌های رفته
                                          می‌میرند.

اما تو آسمانت را از من مگیر

اینجا من
پشت پنجره‌ی کوچک
هنوز می‌تابم.

—شاپور بنیاد

آن‌سوی سکو

قطار همیشه استعاره‌ی جدایی نیست
از صبحِ این شهر که پیاده‌روهایش
بوی زیتونِ کال و قهوه‌ی شب‌مانده می‌دهد
همان تعداد مسافر می‌بَرَد
که شامگاه بازمی‌آورَد.
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچه‌اش دستی
برای تو بیرون نمی‌آید.

قطارها     کِل‌کِل‌کنان
راه خودشان را می‌روند
باد در کُریدورهای ایستگاه
ساز خودش را می‌زند
و پاره‌ابری که بر بالهای پنبه‌ای
به سرعت از برابر دریچه‌ها می‌گریزد
هرگز به آشیانه نخواهد رسید.

روزی دو پاکت سیگار هم دود کنی
تنابنده‌ای نمی‌فهمد
بی‌بادبان به جایی رسیده‌ای
که همسفر دریا دلت باید
ضرب‌الاجل خودش را برساند.

مسافران رفته‌اند
و دستی که صاحبش را هرگز ندیده‌ای
دریچه‌ی گیشه را می‌بندد.
تو مانده‌ای و بر آن‌ سوی سکو
زنی کنار چمدانش
در بی‌حضوری تو ایستاده است
و دم‌به‌دم ساعتش را نگاه می‌کند.

—عباس صفاری