این قول را به من بده، فرزندم*

غیراخلاقی‌بودن دروغگویی در حمله‌ به حقیقت مقدس نهفته نیست. توسل به حقیقت به‌ندرت امتیاز ویژه‌ی جامعه‌ای محسوب می‌شود که اعضایش را به‌زور وادار به هر چه بهتر اعتراف‌کردن می‌کند تا به شکار آنان بپردازد. ناسزاوار است که غیرحقیقت کلی (universal untruth) بر حقیقت جزئی (particular truth) تاکید بورزد در همان حالی که بلافاصله آن را به ضد خود بدل می‌کند. با وجود این، در مورد دروغ چیزی مشمئزکننده وجود دارد و آگاهی از آن هر چند که با تازیانه‌ی باستانی، ملکه‌ی ذهن شود، هنوز چهره‌ی زندانبانان را آشکار می‌سازد. خطا در صداقت افراطی نهفته است. آدمی که دروغ می‌گوید شرمنده است، چراکه هر دروغ، به او پستی جهانی را می‌آموزد که در حالی‌ که او را وامی‌دارد تا برای زنده‌ماندن دروغ بگوید، بی‌درنگ آوازی در مدح وفاداری و صداقت می‌خواند.** این شرم، دروغگویی افرادی را که سرشت منظمتر و ظریفتری دارند برملا می‌کند. آنان این کار را به شیوه‌ای بد انجام می‌دهند، به‌نحوی که خود این کار حقیقتاً دروغ را به حمله‌ای اخلاقی به ضد دیگری بدل می‌کند؛ این امر دال بر حماقت آن دیگری می‌شود و بنابراین به ابزار بیان اهانت بدل می‌گردد. در بین کارپردازان خبره‌ی امروزی، مدتهاست که دروغ کارکرد صادقانه‌ی واژگون جلوه‌دادن واقعیت را از دست داده است. هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتماد ندارد، هر کس همه‌چیز را می‌‌داند. دروغها فقط برای این گفته می‌شوند که فرد به کسی بفهماند که نه به خود او نیازی دارد و نه به نظر مثبت او. دروغ که روزگاری ابزار لیبرالی ارتباط بود، امروزه به یکی از تکنیک‌های وقاحت بدل شده است که هر فرد را قادر می‌سازد به دور خود فضایی یخزده بگستراند تا بتواند در پناه آن رشد و نمو کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اشاره‌ای است به مصرعی از شعر شاعر رمانتیک، رابرت رابنیک (۱۸۰۵-۵۲)، «بیش از همه فرزندم وفادار باش و صادق و هرگز اجازه مده دروغ دهان تو را نجس کند.»
** اشاره به آوازی که موتسارت موسیقی آن را ساخته است.

—اخلاق صغیر، تئودور آدورنو، ترجمه‌ی هاله لاجوردی

ببیت

به دفترش که نزدیک می‌شد قدم‌هایش را تندتر می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «بهتر است عجله کنم.» در این شهر همه عجله می‌کردند فقط برای اینکه عجله کرده باشند. آدم‌ها توی اتومبیل‌ها عجله می‌کردند تا در ترافیک پرعجله از یکدیگر سبقت بگیرند. آدم‌ها عجله می‌کردند تا خودشان را به قطار برسانند درحالی‌که یک دقیقه‌ی بعد قطار دیگری می‌رسید، بعد عجله می‌کردند و از قطار پایین می‌پریدند و دوان‌دوان از این طرف خیابان به آن طرف خیابان می‌رفتند تا خودشان را به ساختمان‌ها برسانند و سوار آسانسورهای سریع‌السیر پرعجله شوند. آدم‌ها در اغذیه‌فروشی‌ها با عجله غذایی را می‌بلعیدند که آشپزها با عجله آن را سرخ کرده بودند. آدم‌ها توی سلمانی‌ها تند و تند می‌گفتند: «فقط یک بار صورتم را بتراش، عجله دارم.» در اداره‌ها و دفاتر کار تابلویی زده بودند که روی آن‌ها نوشته بود: «امروز خیلی کار دارم» و «خداوند جهان را در شش روز آفرید ـــ شما هم می‌توانید هر مطلبی دارید در شش دقیقه بگویید.» و در همین اداره‌ها و دفاتر کار آدم‌ها با بی‌تابی می‌خواستند از دست ارباب‌رجوع خلاص شوند. آدم‌هایی که پیرارسال پنج هزار دلار درآورده بودند و پارسال ده هزار دلار، به اعصاب داغان‌شده و مغزهای خشکیده‌ی خود فشار می‌آوردند تا بلکه بتوانند امسال بیست هزار دلار دربیاورند؛ و آدم‌هایی که بلافاصله پس از درآوردن بیست هزار دلار از پا درآمده بودند عجله می‌کردند تا به قطار برسند و دوره‌ی مرخصی خود را که پزشکان عجول تجویز کرده بودند با عجله بگذرانند.

ببیت هم در میان آنان با عجله به دفترش بازگشت تا در آنجا بی‌آنکه کار چندانی داشته باشد بنشیند و فقط کارمندانی را که وانمود می‌کردند دارند عجله می‌کنند تماشا کند.

—سینکلر لوییس، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

روزها در راه

در ایوان باغ «مهرگرد» نشسته‌ام و درخت‌های پیش چشم و تپه‌های روبه‌رو، آسمان دورتر و آرامش خدشه‌ناپذیر فضا را، خوابِ نور را میان آسمان و زمین تماشا می‌کنم. ذهنم مثلِ گربه‌ای سیر و نازپرورده چنان تنبلانه لم داده که از خواب هم خوابیده‌تر است. فقط کارهای نکرده از خاطرم می‌گذرند و ماه دیگر که باید برگردم و کابوس جدایی و ناراحتی غزاله و کار و خوردوخواب در مغازه و کارهای عقب‌افتاده، غلط‌گیری چندمین بار مصاحبه، ویرایش ترجمه‌ی «غزل غزلها»، یادداشت «حکایت بلوچ» و این فصل چهارم که بیخ خرخره‌ام را گرفته، نه ول می‌کند و نه ول می‌کنم... همه‌ی اینها. و تازه همه خرده‌کاری است، کارهای اساسی‌تر مانده و از عمر چیزی که به کاری بیاید نمانده. پیش از آمدن وصیتم را (برای یادداشتها) به احمد کرده‌ام. پریروز در اصفهان به «ح ــ ا» می‌گفتم پیشترها هروقت به سفر می‌رفتم با یک بسته کاپوت راه می‌افتادم و حالا با یک مشت دوا، آسپرین و مسکن برای کمر و گردن و سینه و بالا و پایین. چه چیزها که مثل هرزآب در لابه‌لای این ذهن بیمار بیکار نمی‌گذرد.

تمام بعدازظهر مثل تریاکی‌های نشئه دراز کشیدم، چرت زدم و باخ شنیدم و بیدار شدم و باز به چرت افتادم. بعد آمدم توی ایوان نشستم. بی‌ارادگی‌ را حس می‌کنم. به افق نزدیک، آنجا که پشت خمیده‌ی تپه‌ها با خطی کشیده ساحل آسمان را می‌برد، خیره شده‌ام. باد ملایمی از دامنه‌ی کوه‌های غربی می‌آید، از پست‌وبلندهای هموار و موجدار می‌گذرد و به من می‌وزد، غبار تنم را می‌گیرد و مثل این درخت‌های سیب دم‌دست سبز می‌شوم: غبار خسته، رسوب خستگی قدیم، یادگار پدران و روزگار تلخ نامرادی و دردهای بی‌امان فروخورده. چرا به این فکرها هستم؟ پنجم شهریور آمدم، چند روزی در تهران گذراندم. جز دیدار چند تن از دوستان هیچ کاری نکردم. Lotte in Weimar را با خودم آورده‌ام ولی بیش از سه چهار صفحه نخوانده‌ام. همین، به اضافه‌ی چندتایی هفته‌نامه و ماهنامه‌ی سبک و جنجالی. حالا سه روز است که با اردشیرم. همین را عشق است. در هوای سبک و آفتاب شفابخش اینجا درد گردن و سینه دست از سرم برداشته‌اند. هوا روشن، ساکت و سبک است. گاه‌وبیگاه ساری با پروازی تیز و شکننده چون خطی سیاه و دلبخواه آبی یکدست آسمان را پاره می‌کند. هیچ صدایی نمی‌آید. اردشیر رفته است به شهر، سابرینا سرگرم کارهای خانه است، چند گل تازه‌چیده‌ی آفتابگردان در گلدانی آبی و گلی روی میز است، زرد شاداب و جاندار گلبرگها مرا به یاد ون گوگ می‌اندازد و پرستش نور، پشت به تاریکی، دور خورشید گشتن!

—شاهرخ مسکوب، ۱۷ شهریورماه ۱۳۷۲

بازمانده

رنجت از چیست؟ گویی در خانه‌ی خاموش طالعِ چهره‌ای بیدار می‌شود که انگار آینه‌ای تلخ آن را میخکوب کرده است. گویی، کنار چراغ بلند و نور آن که روی بشقابی کور خم شده است، میز کهنه را با میوه‌هایش بلند می‌کنی و به طرف گلوی بغض‌کرده‌ات می‌بری. گویی باز تویی و گریزهات در بخار صبحگاهی به جانب طغیانی که این‌همه عزیز بود، طغیانی که بهتر از هر مهربانی‌ای توانست به نجاتت بیاید و بلندت کند. گویی، در آن حال که عشقت در خواب است، درگاه بلند و راهی را که به آن می‌رسد محکوم می‌کنی.

رنجت از چیست؟

از ناواقعی دست‌نخورده در میان واقعی ویران‌شده. از ترفندهای پرماجرای این دو که محصور در دعوت و خون است. از آنچه برگزیده شد اما دستی به آن نرسید، از ساحل خیز برداشتن تا کرانه‌ی رسیدن، از حالِ بی‌بازتاب که ناپدید می‌شود. از ستاره‌ای که، دیوانه، نزدیک شد و پیش از من خواهد مرد.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

مرگ قسطی

آه! وحشتناک است جداً... هر چقدر هم که آدم جوان باشد... وقتی اوّل‌بار متوجه می‌شود که توی راه خیلی‌ها را از دست می‌دهد... رفقایی که آدم دیگر نمی‌بیند... هیچ‌وقت هیچ‌وقت... مثل خواب تمام شده‌اند و رفته‌اند... تمام... غیب... که خود آدم هم یک روز غیبش می‌زند... شاید خیلی بعد... امّا به‌هرحال، ناچار... با همه‌ی سیلاب هولناک چیزها و آدم‌ها... روزها... شکل‌هایی که می‌گذرند... هیچ‌وقت وانمی‌ایستند... همه‌ی عوضی‌ها، آس‌وپاس‌ها، فضول‌ها، همه‌ی بنده‌خداهایی که زیر طاقی‌ها ول می‌گردند، با عینک، با چتر، با سگ‌توله‌های قلاده‌به‌گردن... همه‌شان، دیگر نمی‌بینی‌شان... دارند رد می‌شوند و می‌روند... توی خواب‌ و رویا-اند با بقیه... با هم‌اند... بزودی تمام می‌شوند... غم‌انگیزست واقعاً... نفرت‌انگیز!... آدم‌های بی‌گناهی که از جلوی ویترین‌ها رد می‌شدند... یکدفعه بی‌اختیار دلم می‌خواست کار عجیبی بکنم... تن خودم از وحشت به لرزه می‌افتاد از این‌که بالاخره بدوم و بپرم سرشان... جلوی‌شان بایستم... که حرکت نکنند... یخه‌ی کت‌شان را بگیرم... فکر احمقانه‌ای بود البته... امّا... نگه‌شان دارم... که دیگر از جا جُم نخورند!... همان‌جا، دیگر ثابت بمانند... بی‌حرکت، همیشه!... دیگر نبینی که می‌روند و پیداشان نمی‌شود.

—لویی فردینان سلین، مهدی سحابی