من هم گاهی نامه مینویسم، همانطور که یان قریبِ دو سال برایم مینوشت، برای منی که هیچوقت ندیده بودمش. بعد هم خودش آمد، شد جایگزینِ نامههایش. امکان ندارد که بیعشق بشود سر کرد، حتا اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد ــــ گرچه کلمات همیشه وجود داشتهاند. بدترین چیز دوستنداشتن است، و من گمان نمیکنم چنین چیزی وجود داشته باشد.
آن شب هم
ابرها با من بودند
ابرها آن شب هم
که کنارت بودم
با من بودند
ابرها بارانی دارند
ابرها آن شب هم
که کنارت بودم
بارانی بودند
ابرها ماهی پنهان دارند
ابر و
آن شب که کنارم بودی
ماهم بودی...
—شایان حامدی
حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیستوپنج
گفتم: «عزیز جان اگر زیباترین آدم روی زمین را از من بگیرند، چکار باید بکنم؟»
فا گفت: «من هیچ خوب نیستم. امشب میآیی یا نه؟»
گفتم: «حتماً حتماً میآیم. مطمئن باش.»
گفت: «دیوانگیهایت را برای خودت نگهدار.»
گفتم: «باشد. باشد. هرچه تو بخواهی. هرچه تو بگویی.»
آه فا من گفتم. همهی اینها را من گفتم. اما مگر میشود. میان آنهمه طاقت آورد. مگر میشود آنها را تحمل کرد. من فا را میخواهم که بیاید برویم ولگردی کنیم. همیشهی همهی شبها را بخوانیم. از همهی کوچههای دنیا بگذریم. من فا را اینجا نمیخواهم. من اعتراض میکنم. یک اعتراض معرکه میکنم. برمیخیزم. میآیم. اسطورههاتان را برای هم تفسیر کنید دوستان. من میروم. میروم خانهام چای داغ مینوشم. این یک درک خیلی سادهست تا دوباره فا عصبانی شود. بگوید. بگوید. این فراوان سادهست.
آه. اما فا تو به زیارت بیا. هنوز دلم هوای گرفتن دارد. هنوز میخواهم در خواب این طوفان بخوابم. هیجان و خلسهی همیشگی از چارسو روانهست. اسطورهها را رها میکنم. میرسم بهجعدی. رسیدهام بهجعدی فا. راه آسان شده است. سنگینی پلکم افسانه شده است. آرامش به ابرهایم رسیده است. دوباره پنجهی خشک، مومیایی. دیدارهای کوتاه را بخشیدهام. آنچنان بزرگوارم که میتوانم دوباره دست تکان دهم.
یک کلاغ در حاشیهی روبهرو در مه گم شد.
قطار خاطره است فا. قطار از اینجا که میرود من میمانم. من همیشه با قطار نمیروم. دست تکان نمیدهم. حرکت نمیدانم. رویاروی چیزی میرود، دستهایی تکان میخورد. این کدام نشانه است.
—علیمراد فدایینیا
جنینِ حلّاج
جنین که کامل شد در تشنّجِ احتضار جدارِ رحم را پاکوب کرد. تلقین شد که شهادت دهد به یگانه نورِ جهانش. تنگ کرد چشمانش را و گفت: «شاهدم که نوری نیست الّا نور سیاه.» خطاب آمد: «زباندراز! مگر سقوط ابلیس را ندیدی؟ مزّهاش را پس خوب بچش.» و از نفخه دهانش طعم خاکستر گرفت، خاکسترِ پنبه. پس فرمان آمد: «میّتِ این جنین غسل ندارد آن بیرون؛ انگار کنید سقط شده. بسپاریدش به خاک.»
نامی گرفت در خاک آن بیرون، حلّاج، و باز نفهمید قاعده این است که نور ظلمت نیست و نفهمید در کتابهای لغت معنای جنین مستوری است و ملبّسی، نه خود جنین. میگفتند شعبده میکرد با آینه. شعبدهاش این بود که هیچ آینهای در دنیا نمیتوانست او را دو تا کند: یا بیرون آینه بود و تصویر نداشت ـــ اشباح مردگان در آینه تصویر نمیشوند ـــ یا تصویر توی آینه بود و بیرون نبود ـــ آینه همیشه پر از اشباح مرده است. به جرم این جادو و اصرار بر ضلالتش او را شقّه کردند؛ زبانبریده، صداهای مقطّع، فقط گاهی حروف حلقی، مثل ها (یا حا)، و بعد قاف، از گلویِ بعد بریده.
سپاسگزاری
حالا تو نیستی
و صبح میتواند دهانش را ببندد
هر گندم کمی از سنگ آسیاب را میساید
من استخوانهایم را خمیرشده به پشت میکشم
حالا تو نیستی
و نام تو از گلویم پایین نمیرود
سپاست میگویم
به خاطر چشمهایی که داری
برای نفسی که میتواند
عصرهای زمستان را تسکین دهد
سپاسگزارم به خاطر بادهایی که به خانهام فرستادی
و شانهای که دادی
تا تنهاییام را به دوش بکشم
و از کوچههای تاریک بگذرانم
صدایم کن
تا رگی از دریا بریده شود
و رودخانهای از شنوایی من بگذرد
ممنونم به خاطر سنگی که در من انداختی دیوانه!
به خاطر اندوه دایرهدایره
و چیزهای دیگر